فداى دين اسلام كند چنانك آن جوانمرد كرد حبيب نجار مؤمن آل يس ، تا از حضرت عزّت اين خلعت كرامت به دو رسيد كه :
ادْخُلِ الْجَنَّةَ
دوستان او چون به آن عقبهء خطرناك رسند بايشان خطاب آيد كه
أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا
، باز ايشان را بشارت دهند كه
وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ
. احمد حنبل قدس اللَّه روحه در نزع بود بدست اشارت ميكرد و به زبان دندنهاى ميگفت عبد اللَّه پسرش گوش بر دهان او نهاد تا چه شنود ، او در خويشتن ميگفت : لا بعد لا بعد - نه هنوز نه هنوز ، پسر گفت اى پدر اين چه حالت است ؟ گفت اى عبد اللَّه وقتى با خطرست بدعا مددى ده اينك ابليس برابر ايستاده و خاك ادبار بر سر ميريزد و ميگويد : اى احمد جان ببردى از زخم ما ، و من ميگويم :
لا بعد - هنوز نه ، تا يك نفس مانده جاى خطر است نه جاى امن . در خبر ميآيد كه بندهء مؤمن چون از اين سراى فانى روى بدان منزل بقا نهاد ، غسال او را بران تختهء چوبين خواباند تا بشويد ، از جناب قدم بنعت كرم خطاب آيد كه اى مقرّبان درگاه در نگريد چنانك آن غسال ظاهر او به آب ميشويد ما باطن او به آب رحمت ميشوئيم ، ساكنان حضرت جبروت گويند : پادشاها ما را خبر كن تا آن چه نور است كه از دهان وى شعله مىزند ؟
گويد كه آن نور جلال ماست كه از باطن وى بر ظاهر تجلّى مىكند . حبيب نجار چون به آن مقام دولت رسيد او را گفتند :
ادْخُلِ الْجَنَّةَ
، اى حبيب در رو درين جاى ناز دوستان و ميعاد راز محبّان و منزل آسايش مشتاقان تا هم طوبى بينى هم زلفى هم حسنى ، طوبى عيش بىعتاب است ، زلفى ثواب بىحساب است ، حسنى ديدار بىحجاب است .
حبيب چون آن نواخت و كرامت ديد گفت :
يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي . . .
آرزو كرد كه كاشك قوم من دانندى كه ما كجا رسيديم و چه ديديم ! نواخت حقّ ديديم و بمغفرت اللَّه رسيديم .
آنجاى كه ابرار نشينند نشستيم * صد گونه شراب از كف اقبال چشيديم
ما را همه مقصودى بخشايش حق بود * المنّة للَّه كه به مقصود رسيديم
الحمد لوليّه .