تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
جاى بيفتاد . لقمان در وى آويخت و آن استخوان بدندان از پاى وى بيرون كرد و عمامهء وى پاره كرد و بر پاى وى بست . لقمان آن ساعت بگريست و يك قطرهء آب چشم وى بر روى پسر افتاد ، پسر روى فرا پدر كرد گفت : اى باباى من مى بگريى به چيزى كه مىگويى بهى من و صلاح من در آنست . اى پدر چه بهترى است ما را اندرين حال ، آب و توشه سپرى شد و ما هر دو درين بيابان متحير بمانديم ، اگر تو به روى و مرا برين حال بجاى مانى با غم و انديشه روى و اگر با من اينجا مقام كنى برين حال هر دو بميريم ، درين چه بهترى است و چه خيرت . پدر گفت : اما گريستن من از آنست كه من دوست داشتمى كه بهر حظّى كه مرا از دنياست من فداى تو كردمى كه من پدرم و مهربانى پدران بر فرزندان معلوم است و اما آنچه مىگويى كه درين چه خيرت است تو چه دانى مگر آن بلا كه از تو صرف كرده‌اند خود بزرگتر از اين بلاست كه به تو رسانيده‌اند ، و باشد كه اين بلا كه به تو رسانيده‌اند آسانتر از آنست كه از تو صرف كرده‌اند ، ايشان درين سخن بودند كه لقمان فرا پيش نگرست و هيچ چيز نديد از آن سواد و دخان . با دل خويش گفت من آنجا چيزى ميديدم و اكنون نمىبينم ندانم تا آن چه بود . ناگاه شخصى ديد كه همىآمد بر اسبى نشسته و جامه‌اى سپيد پوشيده ، آواز داد كه لقمان تويى ؟ گفت آرى ، گفت : حكيم تويى ؟ گفت چنين ميگويند ، گفت : آن پسر بىخرد چه گفت ؟ اگر نه آن بودى كه اين بلا بوى رسيد هر دو را به زمين فرو بردندى چنان كه آن ديگران را فرو بردند . لقمان روى وا پسر كرد گفت : دريافتى و بدانستى كه هر چه بر بنده رسد از محبوب و مكروه خيرت و صلاح وى در آن است ؟ پس هر دو برخاستند و برفتند . عمر خطاب از اينجا گفت : من باك ندارم كه بامداد برخيزم بر هر حال كه باشم بر محبوب يا بر مكروه ، زيرا كه من ندانم كه خيرت من اندر چيست ؟ موسى ( ع ) گفت : بار خدايا از بندگان تو كيست بزرگ‌گناه‌تر ؟ گفت :