تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
و اللَّه ما رفعت قدما و ظننت انى وضعتها و ما اكلت لقمة و ظننت انى ابتلعتها ، گفت بدان خدايى كه مرا بخلق فرستاد كه - هيچ قدمى از زمين برنداشتم كه گمان بردم كه پيش از مرگ من آن را به زمين باز توانم نهاد ، و هيچ لقمه‌اى در دهان ننهادم كه چنان پنداشتم كه من آن لقمه را پيش از مرگ فرو توانم برد . او كه سيّد اولين و آخرين است و مقتداى اهل آسمان و زمين است چنين ميگويد و تو مغرور غافل امل دراز در پيش نهاده‌اى و صد ساله كار و بار ساخته و دل بر آن نهاده‌اى خبر ندارى كه اين دنياى غدّار سراى غرور است نه سراى سرور ، سراى فرار است نه سراى قرار .
تا كى از دار الغرورى سوختن دار السرور * تا كى از دار الفرارى ساختن دار القرار اى خداوندان مال الاعتبار الاعتبار * وى خداوندان قال الاعتذار الاعتذار پيش از آن كين جان عذرآور فروماند ز نطق * پيش از آن كين چشم عبرت‌بين فروماند ز كار
اى غافل بيحاصل ، تا چند شربت مراد آميزى و تا كى ديك آرزو پزى . گاه چون شير هر چت پيش آيد همىشكنى ، گاه چون گرگ هر چه بينى همى درى ، گاه چون كبك بر كوهسار مراد مىپرى ، گاه چون آهو در مرغزار آرزو مىچرى ، خبر ندارى كه اين دنيا كه تو بدان همى نازى و ترا مىفريبد و در دام غرور ميكشد لعبى و لهوى است . سراى بىسرمايگان و سرمايهء بىدولتان و بازيچهء بيكاران .
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
دنيا معشوقه‌اى فتّان است و رعنايى بىسر و سامان ، دوستى بىوفا دايه‌اى بىمهر ، دشمنى پرگزند بلعجبى پربند ، هر كرا بامداد بنوازد شبانگاهش بگدازد ، هر كرا يك روز