بحرى بودند ، چون علم نصرت اين مهتر عالم پديد آمد همه در جنب بحر او بقطرهاى بازآمدند ، براى آنكه همگان از بشريت به نبوت آمدند و آن مهتر از نبوت به بشريت خراميد كما
قال : « كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطين »
و
قال ( ص ) « آدم و من دونه تحت لوائى »
و همگان از دنيا بعقبى شوند و آن مهتر از عقبى به دنيا آمد كما
قال : « بعثت انا و الساعة كهاتين »
و اشار باصبعيه
« فسبقتها كما سبقت هذه هذه »
يعنى - كما سبقت الوسطى المسبحة فى الطول ، و هر يكى را يك امّت بيش نبود ، و هر چه لم يكن ثم كاناند ، همه امت اواند اما به حكم قهر و اما به حكم نواخت ، كما
قال : « بعثت الى الاحمر و الاسود و الى الخلق كافّة »
و همگان از تفرقت قدم در دائره جمع نهادند و اين مهتر از دايرهء جمع براى نجات خلق بتفرقت آمد ؛ و اين را نه تراجع گويند بلكه تنزل گويند ، تراجع از فترت افتد و تنزل از مكارم الاخلاق رود ، كما
قال : « بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » .
و
روى : « نزلت لاتمم مكارم الاخلاق » .
بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ
قلوب الخواص من العلماء باللّه خزائن الغيب ، فيها براهين حقه و بيّنات سرّه و دلائل توحيده و شواهد ربوبيته فقانون الحقايق قلوبهم ، و كل شىء يطلب من موطنه . هر چيزى را كه جويند از معدن و موطن خود جويند ، درّ شبافروز از صدف جويند كه مسكن اوست ، آفتاب رخشان از برج فلك جويند كه مطلع اوست ، عسل مصفى از نحل جويند كه معدن اوست ، نور معرفت و وصف ذات احديت از دلهاى عارفان جويند كه دلهاى ايشان قانون معرفت است ، و سرهاى ايشان كان محبت .
اى جوانمرد ! دل عارف بر هيئت پيرايه است كه گل در آن كنند ، هر چند كه گل در پيرايه ميكنند تا آتش در زير آن نكنند گلاب بيرون نايد و بوى ندهد ، همچنين تا آتش محبت در دل نزند آب از ديده باران نشود و گل معرفت بوى ندهد .
پير طريقت گفت : آتشى كه در دل زنند بىدود باشد نه زندگانى اين جوانمرد را آخر است و نه آتش وى را دود . زندگانى بميخ بقا دوخته و جان بوايست دوست