كه در كشتى نشسته بودم مسخرهاى در ميان آن جماعت بود و هيچكس را از من حقيرتر و خوارتر نمىديد . هر ساعتى بيامدى و دست بر « 1 » قفاى من داشتى . سوم آن بود كه در شهر مطيّه در مسجدى سر بر زانوى حسرت نهاده بودم در وادى كم و كاست خود افتاده ، بىحرمتى بيامد و بند ميزر بگشاد و آب بر من ريخت گفت يا شيخ خذ ماء الورد نفس من آن ساعت از آن حقارت خويش نيست گشت و دلم بدان شاد شد و آن شادى از بارگاه عزت در حق خود تحفهء سعادت يافتم .
پير طريقت گفت : بسا مغرور در ستر اللَّه و مستدرج در نعمت اللَّه و مفتون بثناى خلق ، جايى كه ترا فرا پوشد نگر مغرور نباشى و چون خلق ترا بستايند نگر مفتون نباشى و چون نعمت بر تو گشايند نگر مستدرج نباشى .
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
هر نفسى چشنده مرگ است و هر كسى را رهگذر بر مرگ است . راهى رفتنى و پلى گذشتنى و شرابى آشاميدنى . سيّد ( ص ) پيوسته مر امّت را اين وصيت كردى كه :
اكثر و اذكر هادم اللذات
زنهار مرگ را فراموش نكنيد و از آمدن او غافل مباشيد .
از ابراهيم ادهم سؤال كردند كه اى قدوهء اهل طريقت و اى مقدّم زمرهء حقيقت آن چه معنى بود كه در سويداى سينهء تو پديد آمد تا تاج شاهى از سر بنهادى و لباس سلطانى از تن بر كشيدى و مرقّع درويشى در پوشيدى و محنت و بينوايى اختيار كردى ؟ گفت آرى روزى بر تخت مملكت نشسته بودم و بر چهار بالش حشمت تكيه زده كه ناگاه آئينهاى در پيش روى من داشتند . در آن آئينه نگه كردم منزل خود در خاك ديدم و مرا مونس نه . سفرى دراز در پيش و مرا زاد نه ، زندانى تافته ديدم و مرا طاقت نه ، قاضى عدل ديدم و مرا حجت نه : اى مردى كه اگر بساط امل تو گوشهاى باز كشند از قاف تا قاف بگيرد ، بارى بنگر كه صاحب قاب قوسين چه ميگويد :
هامش
( 1 ) در ( ج )