تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
مأخوذ .
بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ
درين آيت اشارتى است و در آن اشارت بشارتى . ميگويد جلّ جلاله كه قرآن در دلهاى دانايان و مؤمنان است . و مصطفى ( ص ) گفت : « لو كان القرآن فى اهاب ما مسّته النار » اگر اين قرآن در پوست گاو نهاده بودى فردا آن پوست به آتش نه بسوختندى ، پس چه گويى مسلمانى را كه اين قرآن در دل وى نهاده‌اند با ايمان و معرفت بهم اوليتر كه فردا به آتش بنسوزند .
يا عِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ
به زبان اهل تفسير كسى را كه در دين به عذاب دارند و رنجانند يا در ضيق معيشت باشد ، به حكم اين آيت هجرت كند بجايى كه از عذاب و رنج ايمن بود و فراخى معاش بيند . و به زبان اشارت بر ذوق اهل معرفت هجرت كه از عذاب و رنج ايمن بود و فراخى معاش بيند و بر زبان اشارت بر ذوق اهل معرفت هجرت ميفرمايد ، قومى را كه بر جاه و قبول خلق آرام دارند و بر معلوم تكيه كنند ، چنان كه حكايت كنند از بو سعيد خراز كه در شهرى شدم و نام من پى من آنجا معروف و مشهور شده و در كار ما عظيم برفتند چنان كه پوست خربزه كز دست ما بيفتاد برداشتند و از يكديگر به صد دينار همى خريدند و بر آن همىافزودند . با خود گفتم اين نه جاى منست و نه بابت روزگار من . از آنجا هجرت كردم : بجايى افتادم كه مرا زنديق همى گفتند و هر روز دو بار بر من سنگ‌باران همىكردند كه شومى خويش ازين شهر و ولايت ما فرا پيش‌تر بر . من همان جاى مقام ساختم و آن رنج و بلا همىكشيدم و خوش همىبودم . و از ابراهيم ادهم حكايت كنند كه : در همه عمر خويش در دنيا سه شادى بدلم رسيد و به آن سه شادى نفس خويش را قهر كردم : در شهر انطاكيه شدم برهنه پاى و برهنه سر ميرفتم و هر كس طعنه‌اى بر من همىزد ، يكى گفت : هذا عبد آبق من مولاه - اين بنده‌ايست از خداوند خود گريخته ، مرا اين سخن خوش آمد گفتم با نفس خويش اى گريخته و رميده‌گاه آن نيامد بطريق صلح درآيى ؟ . دوم شادى آن بود