مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ
. موسى آن شب كه از دور آتش ديد عيال را گفت :
امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً
ايشان را بگذاشت و روى بر سوى آتش نهاد . وادى مقدّس بود نام آن طوى و برابر آن كوه زبير بود آن كوه كه طور سينا گويند . و قومى گويند زبير ديگر بود و طور سينا ديگر ، زبير آن كوه بود كه آن را تجلّى افتاد و پاره پاره گشت و طور سينا آن كوه بود كه موسى بر آن با حق سبحانه و تعالى مناجات كرد موسى چون بنزديك آن درخت رسيد نور ديد بر درخت امّا به چشم موسى آتش مينمود موسى بشكوهيد از آن درخت دل تنگ گشت و متحيّر ماند پشت بساق درخت باز نهاد ، ندا شنيد كه يا موسى يا موسى . موسى گفت : من الّذى يكلّمنى ؟ كيست كه با من سخن ميگويد و مرا ميخواند ندا آمد كه :
إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ
همانست كه آنجا گفت :
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
گفتهاند كه ربّ العزه او را از بهر ادب فرمود كه نعلين بيرون كن كه نه روا باشد پيش مهتران رفتن با نعلين ازينجاست كه پيش پادشاهان با نعلين نروند . همان شب بود كه ربّ العالمين گفت :
وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى
اللَّه تعالى دانست كه موسى همى داند كه آن عصا است لكن از بهر آن پرسيد تا موسى به زبان خويش بگويد كه اين عصاى منست و از آن چه چيز آيد تا اگر موسى از آن عصا چيزى ديگر بيند داند كه آن قدرت خداوند است جلّ جلاله . پس ديگر باره ندا آمد كه
أَلْقِ عَصاكَ
عصا بيفكن ، موسى عصا بيفكند . مار گشت موسى بترسيد و راه گريز گرفت . ربّ العالمين گفت :
يا مُوسى أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ
همانست كه آنجا گفت :
خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى
پس ديگر باره ندا آمد كه
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ
يا موسى دست بجيب پيراهن اندر كن و بر سينهء خويش نه تا سپيد و روشن بيرون آيد . موسى دست بجيب پيراهن اندر كرد بيرون آورد هم چون آفتاب نور ازو همى تافت . موسى را يقين شد آن گه كه آن نبوّت است و پيغامبرى كه او را درست