تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
قدم او ديگر گشت ، گفتند خاكى است همه تاريكى و ظلمت ، نهادى مىبايد همه صفا و صفوت ، لطيفه‌اى پيوند آن نهاد گشت ، عبارت از آن لطيفه اين آمد كه رش عليهم من نوره . گفتند يا رسول اللَّه اين نور را چه نشانهاست ؟ گفت : « اذا ادخل النور القلب انشرح الصدر » ، چون رايت سلطان عادل به شهر در آيد غوغا را جايى نماند ، چون سينه گشاده شود بنور الهى همت عالى گردد ، غمگين آسوده شود ، دشمن دوست گردد ، پراكندگى بجمع بدل شود ، بساط بقا بگسترد فرش فنا درنوردد ، زاويهء اندوه را در ببندد باغ وصال را در بگشايد ، به زبان فقر گويد : الهى كار تو در گرفتى بنيكويى ، بىما چراغ خود افروختى بمهربانى ، بى ما خلعت نور از غيب تو فرستادى به بنده‌نوازى ، بىما چون رهى را بلطف خود به اين روز آوردى ، چه بود كه بلطف خود بسر برى بىما . معروف است و منقول در آثار كه يكى از علماء تابعين با لشكر اسلام بغزاة روم رفت و او را باسيرى گرفتند مدتى در آنجا بماند ، روميان را ديد روزى كه در آن صحراى گرد آمده بودند ، سبب آن پرسيد ، گفتند اينجا اسقفى است امام اساقفه كه در چهار سال يك بار از صومعه بيرون آيد و خلق را پند دهد ، امروز ميعاد بيرون آمدن اوست ، آن مرد مسلمان به آن مجلس حاضر شد . و گويند كه سى هزار كس از روميان حاضر بودند اسقف بمنبر بر شد خاموش نشسته و هيچ سخن نمىگفت و خلق تشنهء سخن گفتن وى ، آن گه گفت سخن گفتن من بسته شد بنگريد مگر غريبى از اهل اسلام در ميان شماست ، گفتند ما نميدانيم و كس را نمىشناسيم ، اسقف بآواز بلند گفت هر كه در ميان اين جمع است از اهل ملت و كيش محمّد تا برخيزد ، آن مسلمان گفت من ترسيدم كه برخيزم تغافل كردم ، اسقف گفت اگر شما او را نمى - شناسيد و او خود را نمىشناسد من او را شناسم ان شاء اللَّه . پس تأمل ميكرد و در رويهاى مردم تيز مىنگرست گفتا چشمش بر من افتاد و بتعجيل گفت : هذا هو ادن
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 544 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )