اين سخن شنيدند سنگ انداختند و دشنام دادند ، اسقف روى به آن غريب كرد گفت از قرآن هيچ چيز حفظ دارى ؟ گفت دارم و اين آيت بر خواند
« وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ »
اسقف بگريست آن گه بآواز بلند گفت اى مردمان از ديدهء ما حجاب برداشتند آنك از آسمان ميآيند هفتصد ملك با هفتصد هودج آراسته كه در آن هودجها ارواح شهداء به آسمان برند و من يقين ميدانم كه از شما هفتصد كس با من موافقت كنند اكنون درين كرامت نگريد تا از هيچ خصم نترسيد و باك نداريد ، آن گه جمعى بسيار ازيشان صليب بشكستند و زنار بگسستند و مسلمان شدند ، و آن منكران و ناگرويدگان ايشان را مىكشتند و اسقف را نيز بكشتند ، آن گه كشتگان را بشمردند هفتصد كس بودند يكى بيش نه و يكى كم نه . مقصود از اين حكايت آنست كه نور آن مؤمن موحد در ميان مشتى جاحد و كافر ميتافت تا اسقف بديد و آن كار برفت . اى جوانمرد اگر مددى از نور غيب بنام تو فرستد غازى از روم چنان اسير نبرد كه آن مدد نور ترا اسير برد ، لكن به هيچ علت فرو نيايد و به هيچ سبب سفر نكند ، «
مَثَلُ نُورِهِ »
جماعتى مفسران گفتند اين « ها » اشارت است بمصطفى صلوات اللَّه عليه كه خلقتش نور بود و خلعتش نور بود و نسبتش نور بود ، ولادتش نور بود و مشاهدتش نور بود و معاملتش نور بود و معجزتش نور بود ، و او خود در ذات خود نور على نور بود ، مهترى كه در روى او نور رحمت ، در چشم او نور عبرت ، در زبان او نور حكمت ، در ميان كتف وى نور نبوّت ، در كف او نور سخاوت ، در قدم او نور خدمت ، در موى او نور جمال ، در خوى او نور تواضع ، در صدر او نور رضا ، در سرّ او نور صفا ، در ذات او نور طاعت ، در طاعت او نور توحيد ، در توحيد او نور تحقيق ، در تحقيق او نور توفيق در سكوت او نور تعظيم ، در تعظيم او نور تسليم . شعر :
انّ الرسول لسيف يستضاء به * مهنّد من سيوف اللَّه مسلول
قال الحسين بن منصور : فى الرأس نور الوحى و بين العينين نور المناجاة ، و فى السمع نور اليقين ، و فى اللسان نور البيان ، و فى الصدر نور الايمان ، و فى الطبائع