تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
مشغول گشت ، فرمان آمد كه اى خليل ما ترا از بتان آزرى نگاه داشتيم تا نظارهء جمال اسماعيل كنى ؟ ! اكنون كارد و رسن بردار و هر چه دون ماست در راه ما قربان كن كه در يك دل دو دوستى نگنجد ، همين حال افتاد مصطفى عربى را سيّد ولد آدم صدر انبياء و رسل ، گوشهء دل خود چنان بعايشه مشغول كرد كه از وى پرسيدند اىّ الناس احبّ اليك ؟ فقال عائشة . گفتند اى سيّد ازين مردمان كرا دوستر دارى ؟ گفت عايشه ، و در بعضى اخبارست كه عايشه گفت : يا رسول اللَّه انّى احبك و احبّ قربك ، چون ايشان هر دو دل وا دوستى يكديگر پرداختند سلطان غيرت نقاب عزت بگشاد بنعت سياست شظيه‌اى « 1 » از سلطنت خويش فرا ايشان نمود ، شياطين الانس و الجن دست در هم دادند تا حديث افك در ميان افتاد و دروغ منافقان و بر ساختهء ايشان بالا گرفت ، و ازين عجبتر كه مسالك فراست بر مصطفى ( ص ) ببستند آن روزگار تا برائت ساحت عايشه برو پيدا نگشت و حقيقت آن كار بندانست تا غيرت قهر خويش براند و نوبت بلا بسر رسيد ، و السبب فيه انّ فى اوقات البلاء يسدّ اللَّه على اوليائه عيون الفراسة اكمالا للبلاء ، لذلك ابراهيم لم يميز و لم يعرف ملائكة حيث قدم اليهم العجل الحنيذ و توهمهم اضيافا ، و لوط لم يعرفهم ملائكة الى ان اخبروه انهم ملائكة . كار بجايى رسيد كه آن ناز و آن راز و آن لطف كه مصطفى را با عايشه بودى همه در باقى شد و بجاى آن كه او را از طريق ناز حميرا گفتى اين همى گفت كه كيف تيكم ، و عايشه بيمار و نالان و سوزان و گريان از قرب مصطفى باز مانده بخانهء پدر باز شد با دلى پر درد و جانى پر حسرت بزارى و خوارى خود مىنگرد و ميگويد كه هرگز نپنداشتم كه كسى به من اين گمان برد يا چنين گفت خود كسى بر زبان آرد .
الى سامع الاصوات مع بعد المسرى * شكوت الّذى القاه من الم الذكرى فيا ليت شعرى و الامانى كثيرة * أ يشعر بى من بت ارعى له الشعرى يار از غم من خبر ندارد گويى * يا خواب به من گذر ندارد گويى
هامش
( 1 ) شمه‌اى ( نسخه ب )