اذا علقت روحى حبيبا * تعلّقت به غير الايام تستلبنّه .
بدان اى جوانمرد كه دلهاى دوستان حق در پردهء غيرت ، است امروز در پردهء غيرت شنيده و فردا در پردهء غيرت ديده ، آن كه حق جل جلاله دل تو بكس ننمايد از آنست كه در پردهء غيرت ميدارد ، در قبضهء صفت در بساط ناز اندر حضرت شهود و خلوت عيان حق را مىبيند و حق با او مينگرد اگر بغيرى باز نكرد در حال تازيانهء ادب بيند چنان كه آن عزيز وقت را افتاد ، جوانى بود در ارادتى عظيم وقتى خوش داشت و وجدى تمام و كارى برونق ، همى ناگاه آواز مرغى به گوش وى آمد بآواز آن مرغ باز نگريست زير آن درخت آمد در انتظار آن كه مرغ ديگر بار بانگ كند ، هاتفى آواز داد كه : فسخت عقد اللَّه ، كليد عهد ما باز دادى كه ترا با غير ما انس افتاد .
محمد بن حسان گويد : روزگارى بكوه لبنان ميگشتم تا مگر دوستى از دوستان حق بينم از آن عزيزان كه آنجا مسكن دارند ، گفتا جوانى از آن گوشهاى بيرون آمد باد سموم او را زده و سوخته و ريخته گشته ، چون ديدهء وى بر من افتاد روى بگردانيد ميان درختان بلوط در شد تا خويشتن را از من بپوشد ، من هم چنان از پى وى مىرفتم ، گفتم اى جوانمرد مرا كلمتى فايده كن كه باميدى آمدهام ، جواب داد كه احذر فانّه غيور لا يحب ان يرى فى قلب عبده سواه ، باز گرد و از قهر حق بترس و بدان كه او غيورست در يك دلى دو دوستى نپسندد . آدم صفى كه نقطهء پرگار وجود بود و مايهء خلقت بشر بود وصفى مملكت بود دل بر نعيم بهشت نهاد و خويشتن را وا آن داد تا از حضرت عزت پيك غيرت آمد كه : يا آدم دريغت نيايد كه سر همت خويش بدولتخانهء رضوان فرود آرى و به غير ما به چيزى باز نگرى ، اكنون كه به غير ما باز نگرستى رخت بردار و بسراى حكم شو افكندهء عجز و شكستهء تقصير در معدن بلا منتظر حكم ما . همچنين ديدهء خليل صلوات اللَّه عليه باسماعيل « 1 » باز نگرست نجابت و رشد وى ديد عزيز افتاده بود سلاسهء خلّت بود صدف درّ محمد مختار بود ، دلش به دو
هامش
( 1 ) بيرون نگريست ( نسخهء ج )