تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
گشت و بيمارى يكى ده شد ، اندوهگين و متحير به خانه باز آمدم با چشم گريان و دل بريان ، رسول خدا در آمد و هم بر آن قاعده گفت : كيف تيكم ؟ گفتم يا رسول اللَّه تأذن لى ان آتى ابوىّ ، مرا دستورى دهى تا در پيش پدر و مادر شوم ، و مقصود من آن بود تا ازيشان خبر درست پرسم از احوال خويش و آنچه در حق من ميگويند ، رسول مرا دستورى داد و آمدم و مادر را گفتم يا امه ما يتحدّث الناس ؟ مردم چه ميگويند و در كار من سخن چه ميرانند ؟ مادر گفت يا بنية هوّنى عليك فو اللَّه لقل ما كانت امرأة قطّ رضيّة عند رجل لها ضرائر الّا اكثرن عليها حسدا . سخن كوتاه كن اى دخترك و آسان فرا گير و اللَّه كه كم افتد زنى پسنديده و دوست داشتهء شوهر خويش و او را ضرائر بود كه نه بر وى حسد برند و در كار وى گفت و گوى كنند ، عايشه بتعجب گفت سبحان اللَّه او قد يتحدّث الناس بهذا ؟ مردم درين سخن ميگويند و تواند بود كه گويند ؟ گفتا پس از آن همه شب گريستم و خواب نكردم كار بجايى رسيد كه رسول خدا مشورت كرد با اسامة بن زيد و على بن ابى طالب ( ع ) در فراق اهل خويش ايشان آنچه دانستند از برائت و پاكى گفتند و على بن ابى طالب گفت حال وى از كنيزك پرس بريره كه وى با تو راست گويد ، رسول از بريره پرسيد بريره گفت : لا اعلم عليها الّا ما يعلم الصّائغ فى تبر الذهب غير انها جارية حديثة السنّ تنام عن عجينها فيأكله الدّاجن . عايشه گفت رسول خدا در آن روزها كه اين گفت و گوى ميكردند يك بار پيش من ننشست و با من حديث نكرد ، و مرا نه در شب خواب بود و نه در روز آرام ، پيوسته سوزان و گريان و حيران . يك ماه بدين صفت بگذشت آخر روزى رسول خدا در آمد و نزديك من بنشست گفت : يا عائشة بلّغنى عنك كذا و كذا فان كنت بريئة فسيبرئك اللَّه و ان كنت الممت بذنب فاستغفرى اللَّه و توبى اليه فانّ العبد اذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب اللَّه عليه . عايشه چون اين سخن از رسول بشنيد گفتا زار بگريستم و همچون ديگ بر سر آتش جوشيدم ، روى با پدر كردم گفتم اجب عنّى رسول اللَّه فيما قال ، رسول خدا را در آنچه ميگويد جواب ده از بهر من و در كار من ، پدر گفت و اللَّه ما ادرى ما اقول لرسول اللَّه ،