تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
حال ؟ ، من باسترجاع وى از خواب درآمدم و بآستين پيراهن روى خويش بپوشيدم ، فو اللَّه ما كلّمنى بكلمة و لا سمعت منه كلمة غير استرجاعه ، و اللَّه كه با من يك سخن نگفت و نه از وى هيچ سخن شنيدم مگر آن كلمهء استرجاع ، آن گه راحلهء خويش بخوابانيد و پاى بر دست وى نهاد تا من برنشستم ، صفوان مهار بدست گرفت و ميراند تا بلشكر در رسيديم بجمعى منافقان بر گذشتيم « 1 » دور از لشكر فرو آمده ، و عادت منافقان چنين بود كه پيوسته گوشه‌اى گرفتندى و در ميان مردم نيامدندى ، عبد اللَّه ابىّ رئيس منافقان كه ايشان را ديد گفت من هذه ؟ كيست اين زن ؟ گفتند عايشه ، همان ساعت به اعتقاد خبيث خويش طعن زد و حديث افك در ميان افكند ، قالت عائشة و هلك من هلك فىّ و كان الّذى فولى كبره منهم عبد اللَّه بن ابىّ بن سلول . عايشه گفت چون بمدينه آمديم بيمار شدم مدت يك ماه و اصحاب افك در گفت و گوى آمده و من از آن بى خبر و ناآگاه ، و رنج من از آن بيشتر بود كه از رسول خدا آن لطف كه هر بار ديدمى به بيمارى اين بار نميديدم و سبب نمىدانستم كه گمان بد نمى بردم ، از رسول بيش از آن نمىديدم كه گاه گاه در آمدى و سلام كردى و گفتى : كيف تيكم ؟ آخر چون از آن بيمارى به شدم و صحت يافتم شبى بيرون آمدم با ام مسطح بنت ابى رهم بن المطّلب بن عبد مناف سوى صحرا مىرفتيم قضاء حاجت را و دست و روى شستن را كه آن گه عادت عرب نبود در خانه‌ها طهارت جاى ساختن ، چون فارغ شديم و روى به خانه نهاديم ام مسطح را پاى در چادر افتاد بر وى در آمد نفرين كرد بر پسر خويش ، گفت تعس مسطح ، عايشه گفت بئس ما قلت أ تسبين رجلا قد شهد بدرا ، بد گفتى و ناسزا مى دشنام دهى كسى را كه به بدر حاضر بود ، ام مسطح گفت اى هنتاه خبر ندارى و نشنيدى كه وى چه گفت در حق تو و اصحاب افك چه ميگويند ، عايشه گفت چه ميگويند مرا خبر كن و آگاهى ده ، ام مسطح قصه در گرفت و سخن اصحاب افك با وى بگفت ، عايشه گفت چون آن سخن شنيدم جهان بر من تاريك
هامش
( 1 ) - برگذاشتيم ( نسخهء ج )