داند و خود را خود شناسد ، قال اللَّه تعالى :
« وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
الرَّحْمنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً »
و قال على ( ع ) : يا من لا يعلم احد من خلقه كيف هو غيره .
اگر ذرهاى از آن معرفت حقيقت كه او را به خود است بر خلق آشكارا كند همه متمرّدان جهان و شياطين عالم موحّد گردند همه زنارها كمر عشق دين گردد ، همه خارهاى عالم رياحين شود .
خاكها مشك و عبير شود ، اوصاف بشريت همه بشرات نسيم معرفت گردد .
گر يك نظرت چنان كه هستى نگرى * نه بت ماند نه بت پرست و نه پرى
الهى وصف تو نه كار زبانست ، عبارت از حقيقت يافت تو بهتانست ، با صولت وصال دل و ديدار را چه توان است .
حسن تو فزونست زبينايى من * راز تو برونست ز دانايى من
4 - النّوبة الاولى
( 23 / 118 - 96 )
قوله تعالى : «
ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ »
[ اى محمد ] بديشان پاسخ ده بهر چه آن نيكوتر ، «
نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ »
( 96 ) ما دانائيم به آنچه ايشان گويند .
«
وَ قُلْ رَبِّ »
و بگوى خداوند من ، «
أَعُوذُ بِكَ »
فرياد خواهم به تو .
«
مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ »
( 97 ) از بد در انداختن ديوان .
«
وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ »
( 98 ) و فرياد خواهم به تو خداوند من كه هيچ با من باشند .
«
حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ »
تا آن گه كه مرگ بيكى آيد از ايشان ، «
قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ »
( 99 ) گويد خداوند من مرا باز گذاريد .
«
لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً »
تا مگر كه من كردار نيك كنم ، «
فِيما تَرَكْتُ »
از آن كردارهاى نيك كه نكردهام و بگذاشتهام ، «
كَلَّا »
بودن اين را روى نيست ،