تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
هر كه دور تر او را نزديكتر دارند ، و به اين معنى حكايت كنند كه در بغداد مردى بود خداوند كام و نعمت ، روزگاريى وفا تجمّل از روى وى فرو كشيد آن كام و نعمت همه از دست وى برفت و بد حال گشت ، روزى از سر دلتنگى و بى كامى بر شطّ دجله نشست و در كار خويش انديشه ميكرد ملاحى فراز آمد و زورقى بياورد ، در آن زورق نشست چون بميان دجله رسيد ملاح پرسيد از وى كه كجا خواهى رفت ؟ گفت ندانم ، ملاح عاقل بود ، گفت اين مرد يا مفلس است يا بيدل يا گرفتار ، آن گه گفت حال خود با من بگو ، حال خود بگفت ، ملاح گفت ترا بدان جانب برم باشد كه فرجى پديد آيد او را بدان جانب برد ، مرد از كشتى بيرون آمد و بر شط دجله مسجدى بود در آن مسجد رفت ، بعد از ساعتى قاضى شهر با جماعتى عدول در آمدند و نشستند خادمى در آمد از سراى خليفه ايشان را گفت ، امير المؤمنين را اجابت كنيد ، قاضى و جماعت عدول رفتند و اين مرد خود را در ميان ايشان تعبيه كرد و رفت ، چون در سراى خليفه رفتند فرمان آمد كه امير المؤمنين فلانه را بفلان ميدهد عقد ببنديد ، عقد بستند ، آن گه خادم آمد باده طبق پر از زر و بر سر هر يك نافهء مشك نهاده هر طبقى پيش يكى بنهاد اين مرد را طبق نبود خادم امير المؤمنين را گفت مردى مانده است كه وى را طبق نبود ، گفت نه نامها نبشته بودم ؟ گفت بلى ما ده تن را خوانديم يازده آمدند ، امير المؤمنين گفت آن مرد را پيش من آريد چون پيش تخت رسيد دعائى لطيف بگفت ، امير المؤمنين گفت ما ترا نخوانديم چونست كه در حرم ما ناخوانده آمدى ؟ گفت يا امير المؤمنين ناخوانده نيامدم ، گفت ترا كه خواند ؟ گفت ايشان را كه خواند ؟ گفت ايشان را خدم ما مىخواند ، گفت مرا كرم تو خواند .
چنان مدان كه من اينجايگه خود آمده‌ام * مرا مكارم تو شهريار گفت تعال
امير المؤمنين گفت : مرحبا بداعيك . آن گه امير المؤمنين دوات و قلم بخواست و به خط خويش منشور ولايتى نبشت و بوى داد و خلعتى نيكو فرمود و مركب خاص بوى داد آن گه گفت كه : هر كرا خدم ما خواند خلعت چنان يافت و هر كرا
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 357 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )