بگويم اين ملك بدين عظيمى كه تو مىبينى بنزديك اللَّه تعالى آن را قدرى و محلى نيست . لتسبيحة واحدة يقبّلها اللَّه تعالى خير ممّا اوتى آل داود . يك تسبيح راست كه از بنده مؤمن بيايد و اللَّه تعالى آن را بپذيرد به است ازين ملك و مملكت كه آل داود را دادند .
پير گفت : اذهب اللَّه همّك كما اذهبت همّى .
«
وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ »
، عادت خلق چنانست كه هر كه را بدوستى اختيار كنند همه راحت آن دوست خود خواهند و روا ندارند كه باد هوا بر وى گذر كند ، لكن سنت الهى بخلاف اينست هر كرا بدوستى اختيار كرد شربت محنت با خلعت محبت بوى فرستد ، هر كرا درجهء وى در مقام محبت عالىتر ، بلاى او عظيمتر ، اينست كه مصطفى ( ص ) گفت :
« انّ اشد الناس بلاء الانبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل » .
و بر وفق اين قاعده قضيهء ايوب پيغامبر عليه السلام است ، هرگز هيچكس بلا چنان بر نداشت كه ايوب برداشت ، گفتند كسى كه پيش سلطانى سنگى نيكو بردارد چكنند خلعتى درو پوشانند ايوب چون سنگ بلا نيكو برداشت جلال احديت اين خلعت درو پوشانيد كه : نعم العبد . صد هزار هزاران جام زهر بلا بر دست ايوب نهادند گفتند : اين جامهاى زهر بلا نوش كن ، گفت ما جام زهر بى ترياق صبر نوش نتوانيم كرد ، تا هم از وجود او جام پا زهر ساختند كه :
« إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ »
اينت عجب قصهاى كه قصهء ايوب است ، در سراى عافيت آرام گرفته حلهء ناز پوشيده . سلسلهء نعمت وى منتظم ، اسباب دنيا مهيّا در راحت و انس بر وى گشاده ، قبلهء اقبال قبول گشته . ناگاه متقاضى اين حديث بدر سينه وى آمد شورى و آشوبى در روزگار وى افتاد احوال همه منعكس . گشت نعمت از ساخت وى بار بر بست لشكر محنت خيمه بزد و نام و ننگ برفت ، سلامت با ملامت گشت ، عافيت هزيمت شد ، بلا روى نهاد ، مهجور قوم گشت تا او را از شهر بيرون كردند و در همهء عالم يك تن با وى بگذاشتند عيال وى رحمه ، و آن نيز هم سبب بلا گشت كه در قصص منقول چنين است كه آن سرپوشيده هر روز در آن ديه رفتى و مردمان آن ديه را كار كردى تا دو قرص بوى دادندى و بايوب بردى ، ابليس در آن ميان تلبيسى بر آورد