تا با وى بنشست و مونس وى بود ، و جبرئيل آمد و طنفسهاى آورد از بهشت ، و آنجا بگسترانيد و پيراهنى از حرير بهشت در وى پوشانيد و او را بر آن طنفسه نشاند و جبرئيل با وى حديث مىكند و ميگويد : انّ ربّك يقول اما علمت انّ النّار لا تضر احبائىّ . اى ابراهيم ملك تعالى ميگويد ، ندانستى كه آتش دوستان مرا نسوزد و ايشان را گزند نرساند . قال كعب : ما احرقت النّار من ابراهيم الّا وثاقه . و قال المنهال بن عمرو : قال ابراهيم خليل اللَّه ما كنت ايّاما قطّ انعم منّى من الايّام الّتى كنت فيها فى النّار ، ابراهيم گفت : در همه عمر خويش مرا وقتى خوشتر از آن نبود و روزگارى خوب تر از آن چند روز كه در آتش بودم ، هفت روز گفتهاند كه در آتش بود بقول بيشترين مفسران . پس نمرود بر بام قصر خويش نظاره كرد تا خود كار ابراهيم بچه رسيده است او را ديد در آن روضه ميان گل و نرگس و چشمهء آب نشسته و گرد بر گرد آن روضه آتش زبانه ميزد . آواز داد كه يا ابراهيم ! كبير إلهك الّذى بلغت قدرته ان حال بينك و بين ما ارى . اى ابراهيم بزرگ خدايى دارى كه قدرت وى اينست كه مىبينم و با تو اين صنع نموده ، اى ابراهيم هيچ توانى كه ازين موضع بيرون آيى ناسوخته و رنج نارسيده ؟ گفت توانم ، گفت هيچ مىترسى كه همانجا بمانى ترا از آتش گزندى رسد ؟ گفت نه ، گفت پس بيرون آى تا با تو سخن گويم ، و بروايتى ديگر نمرود گفت وزيران خويش را ، برويد و ابراهيم را بنگريد تا حالش بچه رسيد ايشان گفتند چه نگريم سوخته و نيست گشته بىهيچ گمان آتشى بدان عظيمى كه كوه بدان بگدازد وى در آن نسوزد ؟
نمرود گفت : من خوابى عجيب ديدم چنان دانم كه وى نسوخته است . بخواب نمودند مرا كه ديوارهاى حظيرهاى كه ما بنا كرديم بيفتادى و ابراهيم بىرنج بيرون آمدى ، و پس ما او را طلب كرديم و نيافتيم پس نمرود از بام قصر خويش بوى نظر كرد و او را چنان ديد و بيرون خواند ، و ابراهيم بيرون آمد نمرود گفت : من الرجل الّذى رأيته معك فى مثل صورتك قاعدا الى جنبك ؟ آن كه بود كه با تو
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 268
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢٦٨