غيرت او را از سر آن دعوى فرا داشت گفت : «
قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً »
اى محمد بر مقام افتقار بنعت انكسار دعا كن و از ما زيادتى علم خواه ، چه جاى دعوى است و دعوى كردن خويشتن ديدنست ، و بنده بايد كه در همه احوال نظارهء الطاف ربّانى كند نه نه نظارهء خود ، كه هلاك در خويشتن ديدنست و نجات در اللَّه تعالى ديدن . و فرقست ميان مصطفى ( ص ) و موسى كليم ، موسى چون دعوى علم كرد ، ربّ العزة حوالت او بر خضر كرد و بدبيرستان خضر فرستاد ، تا ميگفت :
« هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً »
. و مصطفى ( ص ) را حوالت بر خود كرد گفت : «
قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً »
.
قوله : «
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ »
تا آخر ورد قصّه آدم است و عهد نامهء خلافت وى ، اوّل با وى خطاب هيبت رفت ، تازيانهء عتاب ديد قدم در كوى خوف نهاد و زارى كرد ، باز او را بزبر لطف نشاند عنايت ازلى در رسيد ، تاج اصطفا ديد بر بساط رجا شادى كرد ، آرى كاريست رفته و حكمى در ازل پرداخته ، هنوز آدم زلت نياورده كه خيّاط لطف صدرهء توبة او دوخته ، هنوز ابليس قدم در معصيت ننهاده بود كه پيلور قهر معجون زهر لعنت وى آميخته . ابتداء آثار عنايت ازلى در حق آدم صفى آن بود كه جلال عزّت احديت بكمال صمديت خويش قبضهاى خاك به خودى خود از روى زمين برگرفت ،
« ان اللَّه تعالى خلق آدم من قبضة قبضها من جميع اديم الارض » .
آن گه آن را نخست در قالب تقويم نهاد چنان كه گفت :
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
، پس آن را در تخمير تكوين آورد كه :
« خمّر طينة آدم بيده اربعين صباحا » ،
پس شاه روح را در چهار بالش نهاد او بنشاند كه :
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
. پس منشور خلافت و سلطنت او در دار الملك ازل برخواند كه :
« إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً »
. اسامى جملهء موجودات بقلم لطف قدم بر لوح دل او ثبت كرد كه :
« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها »
مسبحان و مقدسان حظائر قدس و رياض انس را در پيش تخت دولت او سجده فرمود كه : «
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ »
اين همه مرتبت و منقبت و منزلت مىدان كه