تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 755

مساهمون:

ص٧٥٥
گرد عرش طواف كنند :
ارى الحجّاج يزجون المطايا * و ها انا ذا مطايا الشّوق ازجى اذا ما كعبة الرّحمن حجّت * فوجهك قبلتى و اليك حجّى
آن گه مرا با خود بغارى درآورد ، جوانى را ديدم خوب روى لكن ضعيف و نحيف گشته و آن پسر وى بود ، برخاست و مادر را در كنار گرفت و مر او را بنواخت ، پس روى بر روى مادر نهاد و چشم پر آب كرد ، مادر گفت چرا مىگريى ؟ - گفت شبى دلم تنگ شد گفتم الهى تا كى در بند واسطه باشم ، مرا ازين واسطه‌ها برهان ، هاتفى آواز داد كه واسطهء تو تويى ، از خود بيرون آى اگر ما را ميخواهى ، اكنون اى مادر من كارك خويش ساخته‌ام و بر شرف رفتنم ، نگر كار من بسازى و مرا به خاك تسليم كنى و مرا دعا گويى مگر ببركت دعاى تو اللَّه تعالى بر من رحمت كند ، پس از آن جوان ديگر باره روى بر روى مادر نهاد و جان تسليم كرد . گفتا كار آن جوان بساختم و او را دفن كردم و آن پير زن بر سر خاك وى مجاور نشست ، گفت اى عبد اللَّه اگر وقتى باز آيى ما را هم اينجا طلب كن ، ور مرا نه بينى خاك من همين جا بود ، مرا زيارت كن . در بعضى آثار نقل كرده‌اند كه ذو القرنين پس از آنك اهل مشارق و مغارب ديده بود و از آن پس كه سدّ ياجوج و ماجوج ساخته بود ، هم چنان روى نهاد در شهرها همىگشت و قوم قوم را دعوت همىكرد تا بقومى رسيد كه همه هم رنگ و هم سان « 1 » بودند ، در سيرت و طريقت پسنديده و در اخلاق و اعمال شايسته ، بر يكديگر مهربان و كلمهء ايشان يكسان ، نه قاضى شان به كار بود نه داور ، همه بر يكديگر مشفق چون پدر و برادر ، نه يكى درويش و يكى توانگر يا يكى شريف و يكى وضيع ، بلكه همه يكسان بودند و برابر ، در طبعشان جنگ نه ، در گفتشان فحش نه ، در كردشان زشت نه و در ميان ايشان بد خوى
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : هام رنگ و هام سان .