وى هزار هزار و چهار صد هزار مرد بود جنگى ، رفت سوى مغرب چنانك ربّ العزّه گفت : «
حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ »
تا آن گه كه رسيد آنجا كه آفتاب فرو مىشود ، چشمهاى ديد عظيم ، آبى تاريك و گلى سياه كه آفتاب در ميان آن چشمه فرو مىشد و آن چشمه همچون ديگ ميجوشيد اينست كه ربّ العالمين گفت : «
وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ »
ابن كثير و نافع و ابو عمرو و حفص و يعقوب - حمئة - خوانند بهمزه بى الف ، اى ذات حمأة و هو الطّين الاسود ، و فى ذلك يقول الشّاعر :
قد كان ذو القرنين عمّى مسلما * ملكا تدين له الملوك و تحشد
بلغ المشارق و المغارب ينبغى * اسباب امر من حكيم مرشد
فرأى مغيب الشّمس عند مآبها * فى عين ذى خلب و ثأط حرمد
الخلب الطّين و الثأط الحمأة و الحرمد الاسود ، و قرأ الباقون « فى عين حامية » بالالف من غير همز اى حارّة .
روى ابو ذر قال كنت ردف النّبي ( ص ) فقال يا با ذر اين تغرب هذه ؟
قلت اللَّه و رسوله اعلم ، قال فانّها تغرب فى عين حامية .
و گفتهاند معنى آيت آنست كه ذو القرنين را چنان نمود كه آفتاب به آن چشمه فرو مىشود همچون كسى كه در دريا بود چنان نمايد كه آفتاب از دريا بر مىآيد و هم به دريا فرو مىشود ، يا در بيابان بود چنان نمايد كه آفتاب از بيابان بر مىآيد و هم ببيابان فرو مىشود ، به چشم نگرند چنين نمايد و حقيقت خلاف اين باشد .
. . . «
وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً »
ذو القرنين كه آنجا رسيد بنزديك آن چشمه قومى يافت يعنى شارستانى عظيم ديد در آن خلقى عظيم فراوان بودند يعنى ناسك ، ايشان را قوت و قامت تمام و سلاح و ساز جنگ ساخته ، زبانهاشان مختلف و هواهاشان پراكنده ، جامههاشان پوست صيدى و طعامها صيد دريايى ، همه كافر كه در ميان ايشان يك مؤمن نه ، ذو القرنين ايشان را بر توحيد دعوت كرد و دين حق بر ايشان عرضه كرد ، قومى بگرويدند و قومى نه ، پس ربّ العالمين گفت : «
يا ذَا الْقَرْنَيْنِ