«
وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً »
از چندان كه هرگز تواند بود كه از رز بر بيايد هيچ بنكاست ، «
وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً ( 33 ) »
و زير آن رزها جويها رانديم .
«
وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ »
و او را جز از آن مالى بود و در آن رزان ميوه ، «
فَقالَ لِصاحِبِهِ »
پس گفت آن مرد با يار خويش « 1 » ، «
وَ هُوَ يُحاوِرُهُ »
و در روى او گفت ، «
أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالًا »
من امروز از تو افزون مال ترم ، «
وَ أَعَزُّ نَفَراً ( 34 ) »
و انبوه خادمتر .
«
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ »
آن مرد در آن رز خويش رفت ، «
وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ »
و او بر خويشتن ستمكار ، «
قالَ ما أَظُنُّ »
گفت نپندارم ، «
أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً ( 35 ) »
كه اين جهان بسر آيد هرگز .
«
وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً »
و نه پندارم كه رستاخيز هرگز خاستنى است ، «
وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي »
و اگر مرا باز برند با خداوند من [ بانگيختن از خاك ] «
لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً ( 36 ) »
على حال آنجا باز بهتر يابم ازين دو رز ايدر .
«
قالَ لَهُ صاحِبُهُ »
او را گفت آن يار او ، «
وَ هُوَ يُحاوِرُهُ »
و در روى او گفت ، «
أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ »
كافر شدى به آن آفريدگار كه بيافريد ترا از خاكى ، «
ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ »
آن گه از آبى ، «
ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا ( 37 ) »
آن گه ترا قد بر كشيد و اندامها راست كرد تا مردى كرد .
«
لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي »
من بارى ميگويم كه اوست كه اللَّه تعالى است خداوند من ، «
وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً ( 38 ) »
و با خداوند خويش انباز نگيرم هيچكس را .
«
وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ »
چرا نگفتى آن گه كه در رز خويش آمدى ، «
ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ »
اين خداى خواست [ و خداى كرد و خداى داد ] توان و تاوست « 2 » نيست مگر باللّه تعالى ، «
إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالًا وَ وَلَداً ( 39 ) »
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : فرا آن مرد خويش گفت و يار خويش .
( 2 ) - تاوست قدرت و توانايى .