مىزدند كه بى دين است ، يكى از محقّقان راه گفت آن ساعت كه او را قفا همىزدند ، نزديك او شدم تا چه گويد ، با خويشتن همىگفت : اى نفس خلق پرستى نه و بجاه خلق مغرور گردى نه ، چگونه آوردمت تا خداى پرستى ، نه خلق .
«
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ »
قال الجنيد حقيقة الذكر الفناء بالمذكور عن الذّكر ، لذلك قال اللَّه تعالى : «
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ »
اى اذا نسيت الذّكر يكون المذكور صفتك ، ذكر نه همه آنست كه تو به اختيار خويش از روى تكلّف لب جنبانى ، آن خود تذكر است و تذكر تصنّع است ، ذكر حقيقى آنست كه زبان همه دل شود و دل همه سرّ گردد و سرّ عين مشاهدت شود ، اصول تفرقت منقطع گردد ، كمال جمعيّت در عالم معيّت ازين مقام پديد آمد : اذا صحّ التجلّي فاللّسان و القلب و السرّ واحد ، ذكر در سرّ مذكور شود و جان در سرّ نور خبر عيان گردد و عيان از بيان دور . اى حجّت را ياد و انس را يادگار كه حاضرى اين ياد مرا چه به كار ، لطيفا دستورى ده تا به ياد تو بر آرم يك دم ، دوست خوانندگان انبوهاند ، و الاولى هو الاقدم . اى برون آرندهء شير خالص از ميان فرث و دم ، بفضل خويش ما را دست گير مگذار ما را وانشان حوّا و آدم .
«
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ »
الآية . . . قال و اصبر نفسك و لم يقل قلبك لانّ قلبه كان مع الحقّ امره بصحبة الفقراء جهرا بجهر و استخلص قلبه لنفسه سرّا بسرّ ، اى محمد بنفس با درويشان باش كه دل در قبضهء صفت است با صحبت ايشان نپردازد و محبت اغيار در آن نگنجد ، ازينجا گفت مصطفى ( ص ) :
لو كنت متّخذا خليلا لاتّخذت أبا بكر خليلا و لكنّ صاحبكم خليل الرّحمن -
اگر من دل به كسى دادمى يا مهر دل بر كسى نهادمى آن كس ابو بكر بودى كه منزل حقيقت جاى قدم صدق ابو بكر است ، متابعت ما فرض عين خود و حلقهء انقياد شرع در گوش فرمان كرده و من او را بجاى سمع و بصر نشانده ، لكن دل بدست ما نيست و ما را در آن تصرّف نيست و مهر اغيار را در آن مدخل نيست ، «
يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ »
وقت دعا و ذكر معيّن كرد :
بامداد و شبانگاه ، چون بارادت رسيد بر معنى حال گفت بر دوام ، «
يُرِيدُونَ