و گفتهاند سرور همهء جوانمردان يوسف صدّيق بود عليه السلام كه از برادران بوى رسيد آنچ رسيد از انواع بليّات ، آن گه چون بر ايشان دست يافت گفت :
« لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ »
.
و در خبر است كه رسول ( ص ) نشسته بود سائلى برخاست و سؤال كرد ، رسول ( ص ) روى سوى ياران كرد گفت : با وى جوانمردى كنيد ، على ( ع ) برخاست و رفت ، چون باز آمد يك دينار داشت و پنج درم و يك قرص طعام ، رسول ( ص ) گفت يا على اين چه حالست ؟ - گفت يا رسول اللَّه چون سائل سؤال كرد ، بر دلم بگذشت كه او را قرصى دهم ، باز در دلم آمد كه پنج درم بوى دهم ، باز بخاطرم بگذشت كه يك دينار بوى دهم ، اكنون روا نداشتم كه آنچ بخاطرم فراز آمد و بر دلم بگذشت نكنم ، رسول ( ص ) گفت :
« لا فتى الّا على » -
جوانمرد نيست مگر على .
. . . «
وَ زِدْناهُمْ هُدىً »
خلعتى كه بناء آن بر كمال دولت محبّت بود و درو بيان عنايت ازلى بود كم ازين نشايد كه آن جوانمردان را گفته : «
وَ زِدْناهُمْ هُدىً »
.
«
وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ »
ايشان را بربطهء عصمت ببستيم و بر بساط معرفت بداشتيم و بقيد محبت استوار كرديم ، در وادى عنايت ايشان را شمع رعايت افروختيم و در دبيرستان ازل ، ادب صحبت آموختيم تا در عين قدس روان گشتند و در خلوت غار با راز حقيقت پرداختند ، هر چيزى كه عزتى دارد آن را در نقاب بسته دارند ، در حجب عزت تا هر نامحرمى به دو ننگرد و دست هر متعنّتى به دو نرسد ، آن جوانمردان بر درگاه احديّت ارجمند بودند ، بنور ايمان و صفاء توحيد افروخته بودند و ديدههاى اهل آن روزگار برمص « 1 » كفر و شرك آلوده بود ، غيرت دين ايشان را در حجاب غار برد تا آن ديدههاى آلوده برمص كفر ايشان را نبيند .
فرمان آمد از جناب جبروت و درگاه عزت كه : «
فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ »
-
هامش
( 1 ) - رمص چرك گوشهء چشم .