دقيانوس ديد ، گفت تو گنجى يافتهاى اگر مرا از آن بهره كنى و گرنه ترا بپادشاه شهر سپارم ، يمليخا گفت من گنج نيافتهام ، امّا كارى عجبست كار من و حالى طرفه ! و بعضى قصّهء خويش بگفت ، خبّاز دست وى بگرفت و او را بقهر پيش ملك عبد الرّحمن برد ، ملك از حال وى باز پرسيد و گفت درين شهر هيچ كس را دانى ؟ - يمليخا گفت هزار كس دانم و نامهاى ايشان بر شمرد ، ملك گفت اين نامها خود نه نام اهل اين زمانست ، درين شهر هيچ سراى دارى ؟ - گفت دارم ، يمليخا مىرفت و ملك عبد الرّحمن با اركان دولت با وى همىرفتند تا بدر سرايى رسيدند كه از آن عالىتر سرايى نبود ، گفت اين سراى منست ، پيرى از آن سراى بيرون آمد عصابهاى بر پيشانى بسته ، گفت چه بوده است كه امير با لشكر اينجا آمده است ، گفتند اين مرد همىگويد كه اين سراى منست ، آن پير گفت من اين سراى بميراث دارم از آبا و اجداد خويش ، يمليخا گفت از آن آبا و اجداد خويش هيچكس را نام بدانى گفتن ؟ - گفت آرى از فرزندان يمليخاام ، يمليخا گفت پس بدان كه من يمليخاام ، آن پير بوى در افتاد و بوسه بر سر و چشم وى مىنهاد و ميگفت به آن خداى كه يكتاست كه او راست مىگويد و اين جدّ منست .
و قومى از مسلمانان گفتند آرى كه ما از پدران خويش شنيدهايم و ايشان از پدران خود شنيده كه جمعى مسلمانان در روزگار دقيانوس بگريختند و پنهان شدند ، مگر وى از ايشانست و آن لوح نيز با دست آوردند كه نامهاى ايشان و سيرت ايشان بر آن نبشته بود و تاريخ آن گفته ، پس ايشان را يقين شد كه وى راست ميگويد امير از اسب فرود آمد و بوى تقرّبها كرد و او را بر گردن گرفتند و اهل شهر با وى برفتند تا ياران خود را بايشان نمايد ، و اهل شهر در آن زمان دو گروه بودند : گروهى ترسايان صليب پرست ، و گروهى مسلمانان بر دين عيسى ( ع ) ، پس همه با وى برفتند ، مسلمانان و ترسايان چون نزديك غار رسيدند يمليخا گفت تا من از پيش بروم و از اين احوال ايشان را خبر دهم تا ايشان آگاه شوند كه اين جمع دقيانوس نيست و الّا از ترس و بيم دقيانوس
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 665
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٦٦٥