در غار برد ، با خود گفت اينجا غارى بوده و در برآورده ، اكنون در آن فرا گشايم و در آن نشينم ، بجهدى و رنجى بسيار آن در غار بگشاد ، و ربّ العالمين ايشان را در آن غار از خواب بيدار كرد . - يك قول اينست كه گفتيم .
و بقولى ديگر چون مدّت درنگ ايشان بسر آمد و سيصد و نه سال تمام شد ، از خواب در آمدند ، گفتند آه كه وقت نماز بما درگذشت كه در خواب دير بمانديم ، و ايشان چون در غار مىشدند چشمهء آب و درختان ديده بودند بر در غار ، گفتند تا رويم و آب دست كنيم ، چون بيرون آمدند آن چشمه را خشك ديدند و از آن درختان هيچ نمانده ، با خود تعجب همىكردند كه ديروز ما اينجا چشمهء آب و درختان ديديم و امروز چنين است ! ! با يكديگر گفتند :
«
كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ »
به اين سخن در خلاف افتادند ، مهتر ايشان گفت : لا تختلفوا فانّه لم يختلف قوم الّا هلكوا ، پس آن درم كه داشتند از ضرب دقيانوس به يمليخا دادند تا به شهر رود و طعام آورد ، اينست كه ربّ العالمين گفت : «
فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً »
طعامى حلال طلب كردند از ذبايح مؤمنان و از آن كه در آن هيچ غصب نرفته كه ايشان در عهد دقيانوس ديده بودند كه گوشت خوك مىخوردند و پيه خوك در ميان طعامها مىكردند ، يمليخا درم برداشت و روى به شهر نهاد ، همه آن ديد كه نديده بود ! بعضى خرابها بعمارت ديد و بعضى عمارت خراب ديد : هم چنان متفكر مىرفت و تعجب همىكرد تا بدروازهء شهر رسيد ، علمى ديد نصب كرده بر آن علم نبشته كه : لا إله الّا اللَّه عيسى رسول اللَّه ، زمانى بايستاد و تفكر همىكرد پس در آن شهر شد و هيچ كس را نمىشناخت ، بقومى بر گذشت كه كتاب انجيل مىخواندند و عبادت همىكردند ، نه چنان كه وى ديده بود ، همىرفت در بازار تا بدكان خبّاز رسيد ، آنجا بنشست و خبّاز را گفت اين شهر را چه گويند ؟ - گفت : افسوس ، گفت نام ملك شما چيست ؟ - گفت : عبد الرّحمن .
پس يمليخا درم بوى داد تا بدان طعام خرد ، خبّاز در آن نگرست ضرب