در كسب و كار خود بركت ديد و روزى فراخ و معاش تمام ، گفت مبارك مردى است و خجسته پى كه چندين خير و بركت از آمدن وى بر ما پيدا گشت ، پس آن جوانمردان اصحاب الكهف يك يك بوى همىپيوست تا همه بر وى مجتمع شدند و سخن وى بشنيدند كه از آسمان و زمين و احوال و اهوال قيامت خبر مىداد ، ايشان او را تصديق كردند و بوى ايمان آوردند و بر دين وى و سيرت و طريقت وى برفتند و ايمان خود از اهل شهر پنهان مىداشتند ، پس روزى پسر ملك ايشان با زنى در آن گرمابه رفت و هر دو در آن گرمابه هلاك شدند ، با ملك گفتند صاحب گرمابه پسر ترا هلاك كرد ، ملك او را طلب كرد و نيافت ، گفت در آن گرمابه يار وى كه بود و با كه صحبت مىداشت « 1 » ، گفتند جوانى چند پيوسته به اين گرمابه مىآمدند ، كارى نو ساخته و دينى نو گرفته ، گفت ايشان را طلب كنيد و بر من آريد « 2 » ، ايشان از ملك بترسيدند كه از بطش وى ايمن نبودند ، بگريختند و روى بصحرا نهادند ، بمزرعهاى رسيدند ، صاحب آن مزرعه احوال ايشان پرسيد ، ايشان قصّهء خود بگفتند ، آن صاحب مزرعه نيز ايمان آورد و با ايشان برفت ، و با وى سگى بود در آن مزرعه آن سگ هم چنان بر پى وى مىرفت تا شب در آمد و ايشان بدان غار رسيده بودند ، در غار شدند ، بر قصد آنكه شب در غار باشند و بامداد تدبير كار خويش كنند ، همى با يكديگر سخن مىگفتند كه ناگاه در خواب شدند ، و در آن خواب سيصد و نه سال بماندند .
ديگر روز بامداد ملك با لشكر و حشم خويش در پى ايشان همىآمدند تا بدر غار ، هر آن كس كه خواست تا در غار شود رعبى عظيم در دلش مىافتاد كه هم بر جاى مىماند و طاقت نداشت كه در غار شود ، پس ملك بفرمود تا در غار بر ايشان بگرفتند و به شهر باز گشت ، چون روزگار بر آمد و قرنا بعد قرن در گذشت ، روزى شبانى آنجا گوسفندان را بچرا داشت باران گرفت ، پناه با
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : گفت در آن گرمابه با وى كه مىبودند و صحبت با وى كه داشت .
( 2 ) - نسخهء الف : پيش من آريد .