او كه تو آن اويى بهشت او را بنده است ، او كه تو در زندگانى اويى جاويد زنده است ، الهى گفت تو راحت دلست و ديدار تو زندگانى « 1 » جان ، زبان به ياد تو نازد و دل به مهر و جان بعيان .
«
وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ »
قول ابن عباس در معنى اين آيت آنست كه مصطفى ( ص ) را اجل نزديك آمد ، او را گفتند كه اى مهتر عالم و اى سيّد ولد آدم ، بساط اسلام در عالم گسترده شد ، خورشيد نبوّت تمام تافته شد ، سرا پردهء شريعت از قاف تا قاف برسيد ، گوشهء تاجت از عرش مجيد بر گذشت ، طراز رايت حشمت « 2 » تو بسدرهء منتهى رسيد ، قدم همّت تو بقاب قوسين پيوست فريضه و سنّت آموختى ، يتيمان را پدرى كردى ، مهجوران را شفيع بودى ، مريدان را دليل بودى ، مهاجر و انصار را تربيت دادى ، جنّ و انس را خواندى ، اكنون وقت آنست « 3 » كه سفر مبارك پيش گيرى ، وقتست كه گوشوار مرگ در گوش بندگى كنى ، وقتست كه سر ببالين فنا باز نهى ، ما در ازل حكم كردهايم كه :
« إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
-
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ »
.
و در خبرست كه مصطفى ( ص ) در آن بيمارى باز پسين امير المؤمنين على ( ع ) را بخواند گفت : يا على يارى ده تا يك بار ديگر به مسجد باز روم و بمنبر بر آيم و ديده بر چهرهء ياران و درويشان افكنم و ايشان را وداع كنم ، مصطفى ( ص ) به مسجد رفت و بمنبر بر آمد « 4 » ، با دو چشم گريان و جگر سوزان ، روى سوى ياران كرد ، گفت : چگونه يارى بودم شما را ؟ چگونه رسولى بودم شما را ؟
اكنون ما را نوبت رفتن آمد ، بريد مرگ در رسيد ، آن ساعت غريوى و زاريى در مسجد افتاد ، ياران همه دلتنگ و رنجور ، گريان و سوزان و خروشان همىگفتند نيك يارى كه تو بودى ، نيك رسولى كه بما آمدى ، رسول ( ص ) ايشان را وداع كرد و به خانه باز آمد ، نه بس بر آمد كه بريد حضرت رسيد و نسيم قربت دميد ، پردهها برگرفتند و طوبى و زلفى و حسنى بوى نمودند ،
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : زندگى .
( 2 ) - نسخهء ج : رايت و حشمت .
( 3 ) - نسخهء الف : وقتست .
( 4 ) - نسخهء ج : باز آمد .