معرفت انگاشت ، ابو على دقّاق گفت : الهى او كه ترا شناخت نشناخت ! پس چون بود حال او كه خود ترا نشناخت ؟ ! نصر آبادى و شاه با يكديگر خلاف كردند ، يكى گفت كه او را توان شناخت و آن ديگر گفت كه نتوان شناخت ، شيخ الاسلام انصارى گفت : هر دو راست گفتند ، او كه گفت نتوان شناخت آن معرفت حقيقت حقّ است كه هيچكس به آن نرسد مگر كه او خود را بحقيقت خود داند و خود شناسد ، و او كه گفت توان شناخت شناخت عام است كه جز از وى خداى نيست و با وى شريك و انباز نيست و نظير و نياز نيست و تشبيه و تعطيل نيست ، همانست كه ابو العبّاس عطاء گفت : معرفت دواست : معرفت حق و معرفت حقيقت حق ، اما معرفت حق شناخت يگانگى و يكتايى اوست كه خلق مىشناسند از اسامى و صفات ، و معرفت حقيقت حق خلق را طاقت آن نيست و حدود عظمت و كيفيت او كس را به آن ادراك نيست و احاطت را به آن راه نيست ، يقول اللَّه تعالى :
« وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً
- و
ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ »
. . . «
وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ »
پيغامبران را كرائم احوال و خصائص قربت ، يكى را صفوت و يكى را خلّت ، يكى را مكالمت و يكى را معراج و شفاعت و رؤيت داد وانگه ايشان را در آن خصايص بر يكديگر افزونى داده ، انبياء را بر عالميان افزونى داده ، و رسل را بر انبياء افزونى داده ، و اولوا العزم را بر رسل افزونى داده ، و مصطفى ( ص ) را بر اولوا العزم افزونى داده ، نهايات مقامات همه بدايت مقام مصطفى است ، نهايت مقامات همه پيداست و نهايت مقام وى پيدا نيست ، و او را بر سرّ همه اطلاعست و كس را جز از حق بر سرّ وى اطلاع نيست ، و لذلك يقول ( ص ) : انا سيّد ولد آدم و لا فخر ، كيف افتخر بهذا و انا بائن منهم بحالى واقف مع اللَّه عزّ و جل بحسن الادب لو كنت مفتخرا لافتخرت بالحقّ و القرب و الدّنوّ ، فقد قال جلّ جلاله :
« ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى »
فلمّا لم افتخر بمحلّ الدّنو و القرب كيف افتخر بسيادة الاجناس .