بيافريدم و از آغاز نو ساختم باز در نشئهء اخرى پس از مردگى باز آفرينم چنانك باوّل آفريدم ، من همانم كه بودم ، قدرت همان قدرت ، عزّت همان عزّت نه نو صفتم ، نه نو نعت ، نه تغيّر پذير ، خالق و فاطر و جبار و حكيم و قدير .
. . . «
قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ »
همانست كه جاى ديگر گفت :
« قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ »
آن مدبر بد خلف : ابىّ بن خلف استخوانى كهن گشتهء ريزيده « 1 » برداشت و گفت : يا محمّد أ ترى اللَّه يحيى هذا بعد ما قد رمّ ؟ - پس از آن كه اين استخوان بريزيد و نيست گشت تو مىگويى كه اللَّه آن را زنده گرداند ؟ - مصطفى ( ص ) گفت : نعم يبعثك و يدخلك النّار ، اين خود زبان تفسير است و ظاهر آيت ، اما اهل فهم را درين آيت و امثال آن سرّى ديگر است و ذوقى ديگر ، ميگويند كه اشارت باحياء دلهاى اهل غفلتست بنور مكاشفت و احياء جانهاى اهل هوى و شهوت بنسيم مشاهدت و روح مواصلت و بحقيقت حياة آن حياتست كه روح را فتوح دهد بروح ايمان ، و اگر همه جانهاى عالميان به تو دهند چون روح فتوح ايمان ندارى مردهاى ، و اگر هزار سال ترا در خاك نهند چون ريحان توحيد در روضهء روح تو رسته است سر همهء زندگان تويى ، نشان اين حالت آنست كه بنده از ورطهء فترت برخيزد و در نجات و نجاح خود كوشد ، نعيم باقى بسراى فانى بنفروشد ، به زبان بيدارى و بنعت هشيارى گويد :
تا كى از دار الغرورى سوختن دار السّرور * تا كى از دار الفرارى ساختن دار القرار
«
يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ »
مؤمنان كه سعداء ملتاند و امناء درگاه عزتاند در خاك نداء كرامت از روى لطافت با هزاران عنايت بشنوند ، چون آن نداء كرامت بسمع ايشان رسد و نسيم آن سعادت بر روضهء جان ايشان وزد به حمد جواب دهند و گويند : الحمد للَّه الّذى جعلنا من اهل دعوته ، كذا قاله الجنيد - گويند حمد بسزا و ستايش نيكو خداى را كه ما را بجاى آن كرد
هامش
( 1 ) - ريزيده پوسيده .