نبوزراذان چون آن حال ديد ايمان آورد گفت : آمنت باللَّه الذى آمنت به بنو اسرائيل و ايقنت انّه لا ربّ غيره . و روى انّ اللَّه تعالى اوحى الى رأس من رؤس بقيّة الانبياء انّ نبوزراذان حبور صدوق و - الحبور - بالعبرانيّة حديث الايمان « 1 » ، آن گه گفت اى بنى اسرائيل آن دشمن خدا خردوس به من فرموده كه اهل بيت المقدس را چندان بكشم كه خون كشتگان بلشكرگاه وى رسد و من طاقت عصيان وى ندارم راه آنست كه چهارپايان بسيار بكشيم و آن گه اين كشتگان را بر سر ايشان افكنيم تا آن را بپوشد و خون بلشكرگاه وى رسد ، هم چنان كردند و خردوس كس فرستاد به نبوزراذان كه قتل از ايشان بردار كه خون ايشان بلشكرگاه ما رسيد و سوگند ما راست شد ، پس خردوس از آنجا برخاست و به بابل بازگشت و بعد از آن بنى اسرائيل را ملك نبود و ملك شام و نواحى آن با روم و يونانيان افتاد ، امّا بقاياى بنى اسرائيل پس از آن در زمين قدس قوى گشتند و بسيار شدند و رياست و مهترى يافتند ، بقوّت و شوكت و نعمت و اجتماع رأى و كلمت نه بر وجه پادشاهى و فرمان روايى ، روزگارى چنان بودند تا ديگر باره سر بتباهى و بى راهى در نهادند و استحلال محارم كردند و اندازههاى دين و شريعت در گذاشتند تا ربّ العزّه ططوس بن اسبسيانوس الرّومى را بر ايشان مسلّط كرد و بلاد و ديار ايشان خراب كرد و از آن رياست و نعمت و وطن خويش بيفتادند و خوارى و مهانت و مذلت بر ايشان نشست ، و پس از آن ايشان را هرگز عزّ و كرامت و رياست و ملك نبود و بر ايشان جز مذلّت و صغار و جزيت نبود و بيت المقدس هم چنان خراب مانده تا بروزگار عمر خطاب ، فعمره المسلمون .
. . . قوله : «
فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ »
اى وعد المرّة الآخرة و العقوبة الثّانية ، «
لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ »
ابن كثير و نافع و ابو عمرو و حفص و يعقوب - ليسوؤا - خوانند بيا و ضم همزه و وادى بعد از آن على الجمع به وزن « ليسوعوا » و فيه اضمار يعنى : بعثنا عليكم عبادا لنا ليسوؤا وجوهكم ، اى اصحاب الوجوه ، يعنى
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : حيون صدوق و حيون بالعبرانية جدير للايمان .