تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
بخت‌نصر طلب روزى را گرد لشكر و حشم وى مىگشت ، طليعه‌اى از جهت صيحون به شام مىشد با ايشان برفت ، چون باز آمد از آنچ ديده بود و شنيده لختى با صيحون بگفت ، صيحون او را به خود نزديك كرد ، كار وى بجايى رسيد كه در ميان قوم محترم و مقرّب گشت ، سرور و سالار لشكر شد ، صيحون بمرد و بجاى صيحون بر تخت ملك نشست ، وهب منبه گفت : چون ملك بر وى مستقيم شد از ديار شام و بيت المقدس باز گشته و مسجد اقصى خراب كرده و تورات سوخته و چهل هزار مرد از علماء و احبار بنى اسرائيل كشته و هفتاد هزار از اولاد انبياء ببردگى گرفته ، و دانيال حكيم و قومى از اصحاب وى با خود برده . و اين دانيال حكيم ، قومى گفته‌اند كه پيغامبر بود امّا نه مرسل بود ، بعد ازين همه بخت‌نصر خوابى عجيب ديد از آن بترسيد و از كهنه و سحره تعبير آن در خواست ، ايشان ندانستند و از تعبير و تفسير آن خواب عاجز ماندند ، و را گفتند : دانيال حكيم تعبير خواب نيكو داند ، او را بخواند چون بيامد در پيش وى سجود نكرد چنانك عادت ايشان بود ، بخت‌نصر گفت ، ما الذى منعك من السّجود لى ؟ - قال : انّ لى ربّا عظيما آتانى العلم و الحكمة و امرنى ان لا اسجد لغيره فخشيت ان اسجد لغيره ان ينزع منّى علمه الذى آتانى و يهلكنى ، فقال : نعم ما عملت حيث وفيت به عهده و اجللت علمه ، ثمّ قال : أ عندك علم بهذه الرّؤيا ؟ - بخت‌نصر گفت : خواب مرا تعبير دانى ؟ - گفت دانم و پيش از آنك بخت‌نصر خواب خود حكايت كرد دانيال حكايت آن خواب كرد گفت : بتى ديدى سر وى از زر سرخ ، سينهء وى از سيم سپيد ، شكم وى از مس ، هر دو ران وى از آهن ، هر دو ساق وى از سفال ، آن گه سنگى از آسمان فرو آمد آن را بشكست و خرد كرد و آن سنگ مىافزود و بزرگ مىشد تا ميان مشرق و مغرب از آن سنگ پر شد ، آن گه درختى ديدى اصل آن در زمين و شاخ آن در آسمان ، و مردى بر آن درخت تبرى بدست گرفته و منادى ندا مىكند كه بزن شاخ اين درخت را تا مرغان از بالاى آن و ددان از زير آن بر كنده شوند و اصل و بيخ آن درخت بر جاى مىدار ، اينست خواب كه ديدى اى ملك .