اى فعليها ، عرب - لام - بجاى - على - نهند : سقط فلان لفيه اى على فيه ، قال اللَّه تعالى :
« وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ »
اى عليه بالقول . و قيل فلها اى فلها الجزاء و العقاب . و قيل فلها ربّ يغفر الاساءة .
سعيد جبير گفت : ابتداء كار بختنصر آن بود كه مردى از نيك مردان بنى اسرائيل ميخواند از كتاب خدا كه : «
بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ »
الآية . . . آن مرد بگريست و در اللَّه زاريد گفت : يا رب ارنى هذا الرّجل الذى جعلت هلاك بنى اسرائيل على يديه - بار خدايا به من نماى آن كس را كه هلاك بنى اسرائيل بر دست او حكم كرده اى و اين قضا بر وى راندهاى ، او را بخواب نمودند كه : مسكين ببابل يقال له بختنصر ، اين مرد برخاست و به بابل رفت و مال بسيار با خويشتن ببرد و درويشان را مىنواخت و پيوسته ايشان را باز مىجست و نام ايشان مىپرسيد تا روزى بدرويشى خستهء بيمار در رسيد او را پرسيد كه نام تو چيست ؟ - گفت بختنصر ، او را بر گرفت و به خانه برد و مراعات وى ميكرد تا از آن بيمارى صحت يافت و با وى نيكوئيها كرد ، بعاقبت چون آن مرد اسرائيلى قصد خانهء خويش كرد بختنصر مىگريست و مىگفت : فعلت بى ما فعلت و لا اجد شيئا اجزيك به - با من نيكوئيها كردى و مرا دست نمىدهد كه ترا مكافات كنم ، اسرائيلى گفت بلى مكافات من مىتوانى ، اگر كنى آسان كارى است و چيزى اندك ، مرا نبشتهاى دهى و عهد نامهاى كه اگر ترا روزى دولتى و مملكتى بود ، پادشاهى و فرمان روايى ، مرا حرمت دارى و آنچ من گويم كنى . بختنصر گفت اين چه سخنست كه مىگويى و چه افسوس ميدارى ، هر چند كه كوشيد تا اين عهد نامه بستاند ، نداد و جز بر استهزاء حمل نكرد ، اسرائيلى بگريست گفت مانع اين كار نمىدانم مگر آنچ اللَّه تعالى مىخواهد تا حكمى كه در ازل كرده و قضايى كه خواسته براند « 1 » و تمام كند .
و در آن روزگار ملك بابل و نواحى پارس صنحابين « 2 » بود ، و قيل صيحون .
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : مگر اللَّه آنچ در ازل حكمى كرده و قضايى خواسته كه براند .
( 2 ) - در تاريخ طبرى تصحيح دخويه : « صيحائين » ضبط شده .