درّ و ياقوت ، جبرئيل گفت اى محمّد اين آن كوثر است و تسنيم كه ربّ العزّه ترا داده و به آن گرامى كرده و منبع آن زير عرش مجيد است ، در هر قصرى و غرفهاى و خانهاى از خانههاى بهشتيان شاخى از آن مىرود تا شراب و عسل و شير و مى از آن آميغ كنند ، و ذلك قوله :
« عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً »
كنيزكى را ديدم سخت زيبا و آراسته و با جمال ، گفتم اين آن كيست ؟ - گفتند آن زيد حارثه . قصرى ديدم از مرواريد سپيد ، ظاهر آن از باطن پيدا و باطن آن از ظاهر پيدا ، گفتم آن كيست ؟ - جبرئيل گفت آن عمر خطاب ، پس گفت اى عمر اگر نه غيرت تو بودى من در آن قصر رفتمى ، عمر گفت : أ عليك اغار يا رسول اللَّه .
گفتا از بهشت بدر آمدم و خواستم كه به دوزخ نظرى كنم تا خود چونست ، فريشتهاى را ديدم ازين كريه المنظرى ، شديد البطشى ، خشمگينى ، ترشرويى ، از او بسهميدم ، گفتم اى جبرئيل اين كيست كه از ديدن وى چنين بترسيدم و از وى رعبى در دل من افتاد ؟ جبرئيل گفت اين عجبى نيست كه ما همهء فريشتگان پيوسته ازو همچنين در رعب و ترس باشيم ، اين مالك است خازن دوزخ كه شادى و خرّمى در وى نيافريدهاند و هرگز تبسم نكرده است ، جبرئيل گفت : يا مالك هذا محمّد رسول العرب - اين پيغامبر آخر الزّمانست رسول عرب ، آن گه به من نگرست و مرا ثنا و تحيت گفت و ببهشت بشارت داد ، گفتم يا مالك صفت دوزخ با من بگو ، گفت :
هزار سال تافتهاند تا سرخ گشت ، پس هزار سال ديگر تافتهاند تا سپيد گشت ، پس هزار سال ديگر تافتهاند تا سياه گشت ، اكنون سياهست تاريك همچون كوه كوه آتش ، خود را بر هم مىزند و يكديگر را مىخورد :
« تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ »
اى محمّد اگر يك حلقه از آن سلسلهاى آتشين بر كوههاى دنيا نهند همهء كوهها از زخم تف آن همچون ارزير « 1 » گداخته گردد و بتخوم زمين سفلى فرو شود ، گفتم يا مالك طرفى از آن به من نماى تا ببينم ، گوشهاى از آن رها كرد ، شاخى از شاخههاى آتش بيرون آمد ، سياه و صعب ، از تف و دود آن همهء آفاق
هامش
( 1 ) - ارزير : قلع .