تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
خويش نگرست ؟ - گفت : نعم ، جعل الكلام لموسى ( ع ) و الخلّة لإبراهيم ( ع ) و النّظر لمحمّد ( ص ) . گفتند يا بن عباس ، عايشه صديقه مىگويد كه نديد ، ابن عباس گفت رسول خدا احكام حيض و نفاس زنان را گفتى ، ما را از ايشان بايد آموخت و احكام اصول دين ما را گفتى ، ايشان را از ما بايد آموخت . و در بعضى روايات مصطفى ( ص ) گفت : چون باز گشتم ، به آسمان دنيا رسيدم ، در زير آسمان نگه كردم غبارى و دخانى ديدم و آوازى و شغبى فراوان ، گفتم اى جبرئيل اين چيست ؟ - گفت اين شياطين‌اند كه در پيش ديدهء فرزند آدم ايستاده اند و راه تفكّر و انديشه بايشان بر بسته‌اند تا در ملكوت آسمان و زمين تفكر نكنند : و لولا ذلك لرأوا العجائب ، پس آن گه جبرئيل مرا پيش قوم موسى برد ايشان كه ربّ العزّه مىگويد :
« وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ »
و با ايشان سخن گفتم ، و ايشان را قصّه ايست مشهور و در سورهء الاعراف شرح آن داده‌ايم . بعد از آن به بيت المقدس باز آمدند و براق هم چنان بر در مسجد ايستاده ، رسول خدا بر نشست و جبرئيل با وى تا او را به مكّه باز آورد و بر جامهء خواب خود نشاند و هنوز از شب ساعتها مانده بود . جبرئيل گفت اى محمّد قوم خود را خبر ده از آنچ ديدى از آيات كبرى و عجائب قدرت حق جلّ جلاله ، گفت اى جبرئيل ايشان مرا دروغ زن گيرند و استوار ندارند ، گفت ترا چه زيان از تكذيب ايشان ، ابو بكر صديق ترا استوار دارد و تصديق كند . ابن عباس و عايشه صدّيقه روايت كنند از مصطفى ( ص ) كه گفت : من دانستم كه ايشان مرا دروغ زن گيرند در آنچ گويم ازين جهت پاره‌اى دلتنگ بودم و غمگين نشسته ، بو جهل فراز آمد بر طريق استهزاء گفت يا محمّد امروز از نو چه آورده‌اى و چه مىگويى ؟ گفتم امشب مرا به بيت المقدس برده بودند ، بو جهل شگفت بماند ! گفت تو امشب به بيت المقدس رفته‌اى و بامداد بنزديك ما باز آمده‌اى ؟ گفتم آرى چنين است ، بو جهل گفت تو اين سخن كه با من گفتى با قوم خود بگويى ؟ - گفتم گويم ، بو جهل برگشت و جمعى را از صناديد قريش
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 499 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )