تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
برين نسق مرا مىبردند تا هفتاد پرده باز بريدم پهناى هر پرده‌اى پانصد ساله راه ، و ميان دو پرده پانصد ساله راه ، گفته‌اند كه آن پرده‌ها از نور و ظلمت است و آب و برف ، و گفته‌اند مرواريدست و پروانهء زر بعضى از آن ، و بيك قول جبرئيل با وى بود تا اين پرده‌ها باز گذاشت . آن گه رفرفى سبز ديدم كه از بالا فرو گذاشته ، نور روشنايى وى بر نور آفتاب غلبه كرده ، جبرئيل مرا بر گرفت و بر آن رفرف نشاند . قال : فلم يزل يرفعنى و يخفضنى حتّى انتهيت الى عرش ربى عزّ و جل فبينا انظر الى العرش و الى اللّوح المحفوظ و الى حملة العرش و العجائب . مصطفى ( ص ) چون بدين مقام رسيد اقبال درگاه عزّت ديد ، نواخت :
« ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى »
بر وى آشكارا گشت ، ديد آنچ ديد و شنيد آنچ شنيد ، نفس مصطفى ( ص ) مقام قربت ديد ، ضمير او حالت مكاشفت يافت ، دل او سلوت مشاهدت ديد ، جان او حلاوت معاينت چشيد ، سر او بدولت مواصلت رسيد ، در نگرست عالمى از هيبت و عظمت و سياست الوهيت ديد از خود بى خود گشت ! متحير ماند ! سر در پيش افكند ، نه عبارت را زبان ماند ، نه فكرت را دل و جان ، سر گشته و حيران ، تا خود چه آيد از جناب جبروت و درگاه عزّت فرمان ، ربّ العزّه تدارك دل وى كرد و او را دريافت به نظر رحمت و بنواخت بلطف و كرامت ، گفت :
« آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ »
- رسول من ايمان آورد بكتاب من و براستى رسانيد پيغام من ، مصطفى ( ص ) چون آن لطف و نداء حق شنيد و آن نواخت و كرامت ديد همگى وى بجاى باز آمد ، در خود مستقيم گشت ، تنش بدل پيوست ، دل بجان پيوست ، سرّ بضمير پيوست ، بستاخ « 1 » گشت زبان در كار آمد امّتش با ياد آمد ، گفت :
« وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ »
كما فرّقت اليهود و النّصارى . و فى رواية اخرى قال : رأيت ربّى عزّ و جل بعينى فقرّبنى الى سند العرش و تدلّت لى قطرة من العرش فوقعت على لسانى فما ذاق الذّائقون شيئا قطّ احلى
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : گستاخ : ( هر دو لغت بيك معنى است ) .