تلك سرادقات عرش ربّ العزّه التي احاطت بعرشه و هى سترة للخلائق من نور الحجاب و نور العرش لولا ذلك لاحرق نور العرش و نور الحجب من تحت العرش من خلق اللَّه و ما لم تره اكثر و اعجب . قلت سبحان اللَّه العظيم ما اكثر عجائب خلقه .
گفتم اى جبرئيل آن فريشتگان كه در آن درياهاى عظيم ديدم صفها فراوان بر كشيده :
« كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ »
ايشان كه بودند ؟ - جبرئيل گفت : ايشان روحانيان بودند كه ربّ العزّه ايشان را مىگويد :
« يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا »
اى جبرئيل جمعى عظيم را ديدم در بحر اعلى بالاى همهء صفها صف بر كشيده و گرد عرس مجيد در آمده ايشان كه بودند ؟ - جبرئيل گفت ايشان كرّوبيانند اشراف فريشتگان و مهينان ايشان ، اى محمّد كار و بار ايشان از آن عظيمتر است كه من به وصف ايشان رسم يا اسرار ايشان دانم .
و
فى بعض الاخبار انّ اللَّه عزّ و جل خلق من نور العرش مائة الف صف من الملائكة يطوفون حول العرش كما امر ابن آدم بطواف بيته الحرام ، قال و حول العرش اربعة ابحر : بحر من لؤلؤ يتلألأ ، و بحر من ثلج يلمع لمعانا ، و بحر من ماء يفور ، و بحر من نار تتلظى .
پس آن گه جبرئيل دست من بگرفت و بدر بهشت برد تا بهشت به من نمايد و درجات و منازل مؤمنان ببينم و مآل و مرجع ايشان . گفتا بر در بهشت نبشته ديدم :
الصدقة بعشر امثالها و القرض بثمانية عشر -
صدقه يكى ده است و قرض يكى هژده ، اى جبرئيل چونست كه قرض بر صدقه فضل دارد ؟ - گفت از بهر آنك سائل هر وقتى صدقه خواهد ، اگر حاجت دارد يا نه . امّا آن كس كه قرض خواهد جز بوقت حاجت و ضرورت نخواهد . پس در بهشت شدم غرفهها و قصرها ديدم از درّ و ياقوت و زبرجد ، ديوار آن خشتى زرّين و خشتى سيمين ، خاك آن زعفران و زمين آن مشك اذفر ، درختها ديدم شاخ آن زرّين و برگ آن حرير و ساق آن مرواريد و بيخ آن سيم ، جويها ديدم يكى آب شير يكى عسل يكى مى ، ديگر نهرى عظيم ديدم آب آن سپيدتر از شير ، شيرين تر از عسل ، خوش بوىتر از مشك ، سنگ ريزهء آن