رحلى از زر و حرير بهشت ، جبرئيل گفت : يا محمد اركبه - برنشين ، و هى دابة ابرهيم ( ع ) كان يزور عليها البيت الحرام . گفتا چون دست بر پشت وى نهادم خويشتن را از زير دست من بجهانيد ، جبرئيل عرف وى بگرفت خشخشهء مرواريد و ياقوت به گوش من رسيد ، آن گه جبرئيل گفت : أ تفعل هذا بمحمد ؟ اسكن فو اللَّه ما ركبك احد من الانبياء اكرم على اللَّه منه - اى براق بيارام و ساكن باش محمّد را ( ص ) نمىدانى ؟ به آن خدايى كه يكتاست كه هرگز بر تو هيچ پيغامبر ننشست بر خدا گرامى تر از روى ، براق چون اين بشنيد از شرم عرق بگشاد و سر در پيش افكند و از تواضع شكم خويش بر زمين نهاد ، جبرئيل ركاب من گرفت تا بر نشستم و ميكائيل جامه بر من راست كرد ، فرا راه بودم از راست جبرئيل با من مىآمد و از چپ ميكائيل و از پيش اسرافيل زمام براق بدست گرفته ، گام مىنهاد براق بر اندازهء مد البصر و روش او بر مراد و همّت من ، اگر خواستم كه برود مىرفت يا بپرد مىپريد يا بايستد مىايستاد ، به راه دراز سوى راست ندانى شنيدم كه :
يا محمّد على رسلك اسئلك -
آرام گير تا از تو سؤال كنم ، سه بار گفت و من او را اجابت نكردم و بر گذشتم ، از سوى چپ هم چنان ندا شنيدم سه بار كه :
يا محمّد على رسلك اسئلك
و من هم چنان بر گذشتم و خويشتن را با وى ندادم ، چون فراتر شدم پير زنى را ديدم كه بر وى زينت بسيار بود و مىگفت :
يا محمّد الى
- سوى من آى ، من التفات نكردم و برفتم ، پس گفتم يا جبرئيل آن منادى اوّل كه از سوى راست ندا كرد كه بود ؟ گفت داعيهء يهود بود اگر از تو اجابت يافتى امّت تو جهودان بودندى و او كه از سوى چپ ندا كرد داعيهء ترسايان بود اگر تو اجابت كردى امّت تو ترسايان بودندى و آن پير زن كه او را با زينت و بهجت ديدى دنيا بود اگر ترا بوى ميل بودى امّت تو دنيا بر آخرت اختيار كردندى . گفتا بنخلستانى رسيدم جبرئيل مرا گفت فرود آى و نماز كن ، نماز كردم ، آن گه گفت : اين زمين يثرب است ، بعد از آن بصحرايى رسيدم هم چنان فرمود تا فرود آمدم و نماز كردم ، گفت دانى كه اين چه جايست ؟ گفتم : اللَّه اعلم ، گفت اين مدين است و آن طور سينا و شجرهء موسى ، بعد از آن بزمينى فراخ رسيدم و در آن زمين كوشكها
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 485
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٤٨٥