تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
گفت بآنك بندهء خويش را از مكّه به بيت المقدس برد اگر حمل آن نه بر صفتى كنند كه خارج عادت بود و نه بر وجهى كه قدرت حق جلّ جلاله بدان متفرد بود آن مدح را معنى نباشد و آن تنزيه را جاى نبود و بى فايده ماند ، و جلّ كلام الحقّ ان يحمل على ما لا فائدة فيه .

معراج رسول ( ص )

اكنون قصّهء معراج گوئيم از اخبار صحاح روايت انس بن مالك و ابو سعيد خدرى و شدّاد اوس و ابو هريره و ابن عباس و عايشه رضى اللَّه عنهم ، دخل حديث بعضهم فى بعض ، اين بزرگان صحابه روايت مىكنند كه رسول خدا را ( ص ) بمعراج بردند شب دوشنبه سيزدهم ربيع الاوّل پيش از هجرت بيك سال ، بروايتى ديگر نوزده روز از ماه رمضان گذشته پيش از هجرت بهژده ماه و او را از خانهء امّ هانى بنت ابى طالب بردند ، و بروايتى ديگر از حجر كعبه . رسول خداى ( ص ) گفت : جبرئيل ( ع ) آمد و مرا از خواب بيدار كرد و بر گرفت و فرا سقايهء زمزم برد و آنجا بنشاند ، شكم مرا بشكافت تا به سينه و بدست خويش باطن من بشست به آب زمزم و با وى ميكائيل بود بدست وى طشتى زرّين و در آن طشت تورى زرّين پر از ايمان و حكمت ، جبرئيل آن همه در شكم من نهاد و سينهء من از آن بيا كند وانگه آن شكافته فراهم گرفت و به حال خويش باز شد و مرا از آن هيچ رنج نبود ، آن گه مرا فرمود تا وضو كردم ، آن گه گفت : انطلق يا محمّد - خيز تا رويم ، گفتم تا كجا ؟ گفت : الى ربّك و ربّ كلّ شىء - تا بدرگاه خداوند خويش ، خداوند جهان و جهانيان ، آن گه دست من بگرفت و از مسجد بيرون برد ، و براق را ديدم ميان صفا و مروه ايستاده ، دابّه‌اى از دراز گوش مه و از استر كم ، رويش چون روى مردم ، گوش چون گوش فيل ، عرف چون عرف اسب پاى چون پاى اشتر ، ذنب چون ذنب گاو ، چشم چون ستارهء زهره ، پشت وى از ياقوت سرخ ، شكم وى از زمرد سبز ، سينهء وى از مرواريد سپيد ، دو پر داشت بانواع جواهر مكلّل ، بر پشت وى