تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
آن جوانمرد كه گفت .
نيست عشق لا يزالى را در آن دل هيچ كار * كو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار
آن مهتر عالم و سيد ولد آدم كه مقصود موجودات بود و نقطهء دائرهء حادثات بود ، پيوسته اين دعا كردى كه : اللّهم لا تكلنا الى انفسنا طرفة عين و لا اقلّ من ذلك - بار خدايا ، نهادى كه رقم خلقيّت و نسبت مخالفت دارد از پيش ما بردار و بار نفس ما از ما فرو نه تا در عالم توحيد روان گرديم ، فرمان آمد كه اى سيد پيش از خواست تو خواست ما كار تو بساخت و بار تويى تو از تو فرو نهاد :
« وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ »
- اى محمد اگر كسى به خودى خود آمد تو نه به خود آمدى ، كت آوردم :
« أَسْرى بِعَبْدِهِ »
ور كسى براى خود آمد تو نه براى خود آمدى كه رحمت جهانيان را آمدى « 1 » :
« وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ »
همينست حال ابراهيم خليل ( ع ) ، آدم هنوز در كتم عدم بود كه ربّ العزّه رقم خلّت به آن مهتر فرو كشيد و آتش شوق خود در باطن وى نهاد و جمال عشق لم يزل روى بوى آورد ، و اليه الاشارة بقوله :
« وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ »
پس چون در وجود آمد آن روز كه در آن صحراء تحير ايستاده ، دل به مهر سرمديت افروخته و جان از شراب نيستى مست گشته ، در آن وقت صبوح عاشقان و هاى و هوى مستان و عربدهء بى دلان از سر خمار شراب نيستى به زبان بيخودى در هر چه نظاره كرد مىگفت :
« هذا رَبِّي »
خود را ديد در شهود جلال و جمال حق مستهلك شده ، و زبود خلق و بود خود بى خبر گشته لا جرم ربّ العزّه در نواخت وى بيفزود و او را يك امّت شمرد ، گفت : «
إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً »
- ابراهيم ( ع ) گفت خداوندا همه تو بودى و همه تويى ، پس اللَّه تعالى گفت : « امة » خود تويى و جمع همه تويى بس ، آرى : « من كان للَّه كان اللَّه له » .
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : ور كسى براى خود آمد تو براى رحمت جهانيان آمدى .