وى پيغامبران ديگر بودى كه او را اين قوّت مباسطت در مقام نبوّت نبودى مانا كه در بيداء كبريا و عظمت حق چنان متلاشى گشتى كه حظوظ دنيا و آخرت جمله فراموش كردى و از هيبت حضرت با سؤال نپرداختى ، از اينجا گفت امير المؤمنين على ( ع ) : خيار هذه الامّة الّذين لا يشغلهم دنياهم عن آخرتهم و لا آخرتهم عن دنياهم . و اين قوّت خاصيت انبياء است ، ربّ العزّه دل ايشان معدن اين قوّت ساخته و ايشان را به آن مخصوص كرده ، نبينى كه مصطفى ( ص ) در بدايت كار همه اشتغال وى به حق بود ، همه راز دل وى و انديشهء سينهء وى با حق بود ، و آرام و آسايش وى بذكر حق بود ، و از كمال شوق و مهر و محبّت حق او را پرواى خلق نمىبود و طاقت مجالست اغيار نمىداشت و نه دل وى احتمال صحبت خلق مىكرد ، تا ربّ العزّه او را فرمان داد كه :
« وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ »
اى محمّد كار آن دارد و قوّت آن بود كه در ظاهر با خلق مىباشى و سرّ خود هم چنان در حضرت مشاهدت مىدارى ، نه آن مشاهدت نصيب خلق از تو باز دارد ، نه صحبت خلق ترا از مشاهدت بگرداند ، و فى معناه انشد :
و لقد جعلتك فى الفؤاد محدّثى * و ابحت جسمى للمريد جلوسى
فالجسم منّى للجليس مؤانس * و حبيب قلبى فى الفؤاد انيسى
و هم ازين بابست كه داود پيغامبر ( ص ) اختيار عزلت كرد ، پيوسته در كوه و صحرا تنها طواف كردى و گوشهاى گرفتى ، از جبّار كائنات عزّ عزّه فرمان آمد كه اى داود چرا تنها روى و تنها نشينى ؟ و خود جلّ جلاله بوى داناتر .
داود ( ع ) گفت : قليت المخلوقين فيك - خداوندا در ياد تو و مهر تو خلق را دشمن مىدارم و با ايشان بود نمىتوانم ، ربّ العزّه گفت : يا داود ارجع اليهم فان اتيتنى بعبد آبق كتبتك جهيدا .
«
ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا »
حقيقت هجرت آنست كه از نهاد خود هجرت كنى ، به ترك خود و مراد بگويى ، قدم نيستى بر تارك صفات خود نهى ، تا مهر ازل پرده بردارد ، و عشق لم يزل جمال خود بنمايد ، نيكو گفت