كرد ، و بشناخت اسباب رضاى خود گرامى كرد ، و ايشان را نيكو پرستى خود و زندگانى با خلق خود تلقين كرد ، و ما لختى ازين جمله از روى شريعت به زبان كشف بيان كرديم ، اما از روى حقيقت به زبان اشارت آنست كه اللَّه تعالى بنده را بعدل ميفرمايد در معاملت با حق و در معاملت با خلق و در معاملت با نفس ، معاملت با حق باعترافست و معاملت با خلق بانصافست و معاملت با نفس بخلافست ، با حق موافقت بايد و با خلق مناصحت و با نفس مخالفت ، و معنى موافقت استقبال حكم حق است پيش از پيدا شدن آن و برخاستن اختيار بنده از ميان تا هر كه آن نادر يافته بشناسد و ناديده دوست دارد ، و معنى مناصحت آنست كه با خلق خدا بقول و فعل و همّت و عزم راست رود ، انصاف ايشان از خود بدهد ، بار خود بر ايشان ننهد ، عيب ايشان بپوشد و در هر حال كه بيند شفقت باز نگيرد و نيكى خود « 1 » از ايشان دريغ ندارد و بخلق زندگانى كند ، پيرانرا حرمت دارد و بر جوانان شفقت برد و بر كودكان رحمت كند ، اينست معنى عدل در معاملت با خلق . اما حقيقت عدل در معاملت با نفس آنست كه نفس را منع كند از آنچ هلاك وى در آنست ، قال اللَّه تعالى :
« وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى ، فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى »
.
ابراهيم ادهم گفت : در همهء عمر خويش در دنيا سه شادى بدلم رسيد ، به آن سه شادى نفس خود را قهر كردم : در شهر انطاكيّه برهنه پاى و برهنه سر مىرفتم هر كسى طعنهاى در من ميكشيد ، آخر يكى گفت : هذا عبد آبق - اين بندهايست از خداوند خويش گريخته ، مرا آن سخن خوش آمد كه بحقيقت چنان بودم ، با خود گفتم اى گريختهء رميده كى باشد وقت آن كه بطريق صلح در آيى . دوم شادى آن بود كه در كشتى نشسته بودم مسخرهاى در ميان آن جماعت بود هر ساعتى آمدى و بر قفاى من سيلى زدى « 2 » كه در ميان قوم مرا حقيرتر مىديد . سوم آن بود كه در شهر مطيّه در مسجدى سر بر زانوى حسرت خويش نهاده بودم و در وادى كم و كاستى خود افتاده ، بى حرمتى بيامد و بند مئزر پاى بگشاد و گفت يا شيخ خذ ماء الورد ،
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : و بر خود .
( 2 ) - نسخهء ج : آمدى و دست بر قفاى من داشتى و سيلى زدى .