العدم ، و بقى للحقّ الازل و القدم .
تمنّى رجال نيلها و هى شامس * و اين من النّجم الاكف اللّوامس
از باغ جمال تو درى بگشادند * تا خلق ز تو در طمعى افتادند
بس جان عزيزان كه بغارت دادند * و اندر سر كوى تو قدم ننهادند
بو بكر شبلى روزى در مكاشفهء جلال حق مستهلك شده بود و از خود بى خود گشته ، حريق آتش معرفت ، غريق درياى محبّت ، همىگفت : الهى ، اگرت بخوانم برانى ، ور بروم بخوانى ، پس چكنم من بدين حيرانى ! هم تو مگر سامان كنى ، را هم به خود آسان كنى ، المستغاث منك اليك ، لا معك قرار و لا منك فرار ، نه با تو مرا آرام ، نه بى تو كارم بسامان ، نه جاى بريدن ، نه اميد رسيدن ، فرياد از تو كه اين جانها همه شيداى تو و اين دلها همه حيران به تو .
پير طريقت جنيد سى سال زير آن نردبان پايه پاس دل مىداشت ، گفت :
چون پنداشتم كه بجايى رسيدم بسرّم ندا آمد كه : اذا ظننت انّك وجدتنى فقد فقدتنى ، و اذا ظننت انّك فقدتنى فقد وجدتنى ، فرا خلق مىنمايد كه اين كار نه بحدّ فهم و وهم آدميانست نه در گاه تأويل عالمان است ، نه ميدان عبادت عابدانست ، و نه تيه تحير عارفانست ، زهرى با شهدى آميخته ، نعمتى در بلائى آويخته ، هم درد است و هم دارو ، هم شادى و هم زارى ، بنده ميان اين دو حال گردان « 1 » هم گريان و هم خندان ، همىگويد بآواز لهفان : الهى دلم از بيم درد نبايست كبابست ، و روزگار نشان اين كه خذلان ملازم و توفيق در حجابست ، اين بيچاره نمىداند كه در سخن عذابست ، يا از مولى عتابست ، درديست مرا كه بهى مباد - كه مرا اين درد صوابست ، يا دردمندى به درد خرسند - كسى را چه حسابست ، سخنى در آميختم چون سنگ - كه در آن هم آتش و هم آبست ، ملكا قصّه اينست كه برداشتم - اين بيچاره را چه جوابست !
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : خاك گردان .