عنايت روانيدم ، بنار عزّت قومى را گرد هجران انگيختم ، اين نور عزّت بنور فراست توان ديد ، و نور فراست آنست كه ربّ العالمين گفت : «
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ »
يعنى للمتفرّسين .
فراست بر سه وجه است : يكى - فراست تجربتى و اين همه مميزان را بود .
ديگر - فراست استدلالى و اين همه عاقلان را بود . سوم - فراستست به نظر دل به آن نور كه مؤمن در دل دارد ، چنان كه مصطفى ( ص ) گفت :
« اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللَّه » .
فراست تجربتى بر ديده است يا از شنيده يا بخرد دريافته . و فراست استدلالى قياس شرعيست در دين و قياس عقلى در غير دين . و فراست نظرى برقى است كه در دل تابد و حجابها بسوزد تا لختى از آنچ غيبست برو كشف شود و اين خاصيت انبياست و صدّيقان و اولياء .
ابراهيم خواص در جامع بغداد با جماعتى مريدان گرد آمده ، جوانى از در مسجد در آمد سخت زيبا و ظريف و نيكو روى ، ايشان او را به خود راه دادند ، با ايشان بنشست و سخنهاى نيكو گفت و خدمتهاى نيكو كرد چنانك بعضى دلهاى ايشان صيد كرد ، ابراهيم با يكى از آن مريدان گفت : يقع لى انّه يهودى - مرا چنان مىافتد كه اين جوان جهودست ، اين سخن بگفت و از ميان جمع برخاست و بيرون شد ! جوان او را گفت : ايش قال الشيخ فىّ ؟ - شيخ در حقّ من چه گفت ؟ مريد با وى بگفت آنچ شيخ گفته بود ، جوان برخاست و بپاى شيخ در افتاد و مسلمان گشت ، آن گه گفت : ما در كتب خويش خوانده بوديم كه :
الصّديق لا يخطئ فراسته ، آمدم و امتحان كردم ، گفتم اگر در هيچ طايفه صدّيق صاحب فراست بود ، درين طايفه بود . پس آن جوان از جملهء بزرگان و معروفان طريقت گشت .
و هم از ابراهيم خواص حكايت كنند كه گفت : بتجريد در باديهاى رفتم و رنجها كشيدم ، چون به مكّه رسيدم عجبى در نفس من فرا ديد آمد ، پير زنى