تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
نفسى يا ابه ما الّذى ابكاك ، قال و كيف لا ابكى يا فاطمة و قد نزل علىّ جبرئيل بهذه الآية : «
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ ، لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ »
و ذكر الحديث بطوله . انس بن مالك گفت : آن روز كه جبرئيل امين اين آيت آورد : «
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ »
درياى حيرت و حرقت مصطفى ( ص ) بموج آمد و آن گوهر درد و سوز خويش برانداخت ، گريستنى عظيم در گرفت ، چندان بگريست كه جانهاى صدّيقان صحابه از آن گريه در سوزش افتاد و دلها در گدازش آمد ، بحدّى رسيد كه
« بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ »
، و هيچكس از آن صدّيقان صحابه زهره نداشت « 1 » كه از اسرار درگاه نبوّت بر رسد « 2 » يا بپرسد « 3 » كه آن چه حالست و چه بوده كه سيد كونين و مهتر خافقين چنان غمگين و حزين نشسته غريوان و حيران ، آخر عبد الرحمن عوف بر فاطمهء زهرا شد ، دانست كه رسول خداى را بديدار فاطمه آسايش و انس بود و اگر چه غمگين بود چون وى را بيند غم از وى بكاهد ، گفت يا فاطمه رسول خدا را ديديم بس حيران و گريان با دردى عظيم و سوزى تمام ، ندانيم چه آيت بوى فرود آمده و چه چيز وى را بر آن داشته ؟ و هيچكس از ما زهره ندارد و نتواند كه از آن حال باز بر رسد « 4 » يا بپرسد مگر تو به آن اسرار رسى « 5 » و آن حال باز دانى ، شمله‌اى كهنه نهاده بود ، فاطمه ( ع ) آن شمله در پوشيد و قصد حضرت مصطفى ( ص ) كرد ، عمر خطاب او را در آن شملهء كهنه « 6 » بديد ، دلش بر جوشيد ، اين نفس دردناك از سر سوز و حسرت بر آورد كه وا اندوها ، كسرى و قيصر با تمرد و تحيّر خويش در نعمت و راحت ميان سندس و حرير كام خويش مىرانند و دختر رسول ثقلين بيك شملهء كهنه روز بسر مىآرد . فاطمه ( ع ) آن سخن از عمر بشنيد ، چون بر رسول خدا رسيد باز گفت و لختى از بى كامى خويش معلوم رسول ( ص ) كرد ، آن گه گفت يا رسول اللَّه جان و تن
هامش
( 1 ، 2 ، 3 ) - نسخهء الف : نداشتند - رسند - بپرسند . ( 4 ) - نسخهء ج : حال بر رسد . ( 5 ) - نسخهء ج : مگر كه تو از آن اسرار بر رسى . ( 6 ) - نسخهء الف : كهن .