بر صيادى رسيدم كه ماهيى بزرگ صيد كرده بود ، آن ماهى بقهر و ظلم از وى بستدم و از سوز دل و دعاى وى نينديشيدم ، چون به خانه باز آمدم آن ماهى بريان كردم و خوردم ، ناگاه كف دست من سياه شد ، طبيب را خواندم تا معالجت كند ، طبيب گفت اگر اين كف دست از خود جدا نكنى سرايت كند و هلاك تن تو در آن بود ، كف از خود جدا كردم بالاى كف تا بباز و سياه شد ، آن نيز از خود جدا كردم هنوز مىافزود ، آخر از سر آن درد و رنج در خواب شدم ، گويندهاى بانگ بر من زد كه : الحق الصيّاد و الّا هلك بدنك كلّه ، گفت از خواب در آمدم ، مرا در محفّهاى نشاندند و بكنار شط بردند همانجاى كه صيّاد را ديده بودم ، بپاى وى در افتادم و عذر همىخواستم ، صياد چون مرا چنان ديد گفت : برداريد او را كه اين نه كردهء منست و نه گشايش اين بند بدست منست ، مرا برداشتند و بمحلّتى ديگر بردند ، عريشى را ديدم از چوب و برگ خرما فراهم نهاده و در درون آن دختركى بود بحدّ پانزده ساله در نماز ايستاده ، چون مرا بديد نماز خود كوتاه كرد تا سلام باز داد ، آن گه گفت : يا ابه مالك ، أ لك حاجة ؟ - اى پدر ترا چه بوده و چه رسيده ؟ پدر قصّه من با وى بگفت كه اين آن مرد است كه دى بر ما ستم كرد و اكنون مىبينى حال وى و رنج تن وى ، آن دخترك روى سوى آسمان كرد و گفت : يا مولاى ما عرفتك عجولا فكيف عجلت عليه بجاهى عليك الّا رددت عليه ذراعه ، فما استتمت كلامها حتّى ردّ اللَّه جلّ جلاله علىّ ذراعى .
«
هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ »
اين آيت از جوامع قرآنست كه مصطفى ( ص ) گفته :
« اوتيت جوامع الكلم »
و در قرآن ازين نمط بسيارست ، هر آيتى از آن بجاى كتابى است كه اگر از آسمان بر اين امّت جز از آن نيامدى « 1 » ايشان را در آن غناء وافى بودى « 2 » و در دين ايشان را تمام بودى « 3 » ، نبينى درين يك آيت كه چون جمع كرد در آن همهء انواع علوم و اركان دين و وجوه شريعت و انواع حكمت و ابواب حقيقت ، هم قرآن را مدحست و هم شريعت را ، هم وعظ را پيغامست و هم تهنيت را ، هم رحمت را بسط است و هم حجّت را ، اوّل چه گفت : «
هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ »
،
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : جدا زان نيامديد .
( 2 ، 3 ) - نسخهء الف : بوديد .