تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
با خود مىخواند به زبان كشف تأكيد دوستى را ، مىگويد : يكبارگى با وى پردازيد از خود شناخت حقّ وى را ، چشم فرا كنيد از طاعت خود ديدار منّت وى را ، باز رهيد از هستى خود چشيدن دوستى وى را ، اين بود كه ابراهيم مىخواست بآنچ گفت : «
اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ »
. جعفر صادق ( ع ) در تفسير اين آيت گفت : لا تردنى الى مشاهدة الخلّة و لا ترد اولادى الى مشاهدة النبوة - بار خدايا مرا خلّت دادى ، ديدهء من از ديدن آن بگردان تا نه از خود بينم . و فرزندان مرا نبوت دادى ، ايشان را بستهء فعل خود و ديدن « 1 » خود مگردان . ابن عطاء گفت ابراهيم را فرمود كه خانهء كعبه را بناز ساز ، ابراهيم آن بنا را چنانك فرمود ساخت و تمام كرد ، آن گه گفت :
« رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا »
- بار خدايا بپذير از ما آنچ كرديم ، عتاب آمد از حق كه : امرتك ببناء البيت و مننت عليك به و وفقتك له الا تستحيى ان تمنّ و تقول تقبل منّا فنسيت منّتى عليك و ذكرت فعلك و منّتك ، از ابراهيم ملاحظه‌اى رفت به آن كردهء خويش تا مىگفت :
« تَقَبَّلْ مِنَّا »
فرمان آمد كه اى ابراهيم فعل خود و منّت خود مى بينى در آنچ كردى و نمىدانى كه آن توفيق ما بود و منّت ما بود و تخصيص ما بود ، ابراهيم ( ع ) از سياست اين عتاب دعا كرد ، گفت : «
اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ »
بار خدايا ديدن فعل خود و نسبت با خود در راه خلّت ما و نبوت فرزندان صنم است كه راه بر ما مىزند ، بلطف خود اين صنم از راه ما بردار و هستى ما از پيش بردار و هم چنان منّت خود بر ما مىدار . و گفته‌اند « 2 » ابراهيم رونده‌اى بكمال بود ، امّا از حدّ تلوين « 3 » بهيئة تمكين هنوز نرسيده بود ، ميان لطف حقّ و فقر نفس خود مانده بود ، چون با لطف حقّ نگرستى « 4 » ميدان فضل فراخ ديدى « 5 » ، به زبان بسط در حالت انس گفتى « 6 » :
« وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ »
، باز به فقر نفس خود نگرستى عرصه‌اى تنگ ديدى و عقبه‌اى خطرناك ، به زبان قبض در حالت خوف گفتى : «
وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ »
، اينست قاعدهء خوف و رجا اهل
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : ديدهء . ( 2 ) - نسخهء الف : گويند . ( 3 ) - نسخهء الف : تكوين . ( 4 ) - نسخهء الف : نگرستيد . ( 5 ) - نسخهء الف : ديد . ( 6 ) - نسخهء الف : گفت .