با وى گفتند مردى رسيده و با وى زنى است سخت با جمال بغايت خوبى و نيكويى ، آن جبّار طمع كرد در وى ، كس فرستاد و ابراهيم را بخواند و گفت اين زن از تو كه باشد ؟ ابراهيم گفت : هى اختى - او خواهر منست ، از بيم آنك اگر گويد زن منست او را هلاك كند و از وى بستاند ، گفت اگر خواهرست او را آراسته بر من فرست تا در وى نگرم ، ابراهيم باز آمد و ساره را خبر داد كه اين جبّار ترا از من بخواست و من گفتهام كه تو خواهر منى و راست گفتهام كه در دين و اسلام و كتاب تو خواهر منى نگر تا مرا دروغ زن نكنى و اگر او پرسد همين جواب دهى ، ساره بيامد ، چون بر آن جبّار در شد و او را بديد ، خواست كه دست بوى كشد ، دستش خشك گشت ، بدانست كه كار وى عظيم تر از آنست كه وى انديشه كرده پشيمان گشت گفت : سلى إلهك ان يطلق عنّى فو اللَّه لا آذيتك ، فقالت سارة اللّهم ان كان صادقا فاطلق له يده ، فاطلق اللَّه تعالى له يده .
و در خبرست كه ربّ العزّه حجاب برداشت ميان ابراهيم و ساره ، چون از نزديك وى برفت كرامت ابراهيم را و سكون دل وى را تا ابراهيم هم چنان بوى مىنگريست تا باز گشت ، چون ساره بازگشت ابراهيم را گفت : كفى اللَّه كيد الفاجر و اخدمنى هاجر ، آن جبّار چون ساره را باز گردانيد كنيزكى نيكو روى بوى داد نام او هاجر ، ساره آن كنيزك را بابراهيم داد گفت مرا از تو فرزند نمىآيد « 1 » اين كنيزك را به تو دادم مگر ترا از وى فرزند آيد و ما را قرّة العين بود ، پس به اين همت نيكوى وى ربّ العزّه ساره را نيز از ابراهيم فرزند داد بعد از آنك نود سال از عمر وى گذشته بود و ابراهيم را صد و بيست سال گذشته .
سدّى گفت و محمد بن يسار كه هاجر به اسماعيل بار گرفت و ساره به اسحاق و هر دو بيك وقت « 2 » بار فرو نهادند و هر دو فرزند بهم بزرگ شدند .
روزى ابراهيم ، اسماعيل را بر دامن نشاند و او را نواختى كرد زيادت از نواخت اسحاق ، ساره آن بديد و خشم گرفت ، گفت : فرزندى كه از كنيزك
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : نمىشود .
( 2 ) - نسخهء الف : بيكبار .