مُبْصِرُونَ »
، «
وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ »
من استدلال للفتوى او توقف على معنى ، «
فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ »
يرسخ فى القلب - مىگويد آن خطاء رأى و هفوة لسان و طغيان از جهت شيطان پاى دار نبود ، در دل مؤمن قرار نگيرد ، كه مؤمن ياد كرد و ياد داشت حق بر دل و زبان دارد و غوغاء شيطان با سلطان ذكر حق پاى ندارد ، اينست كه ربّ العالمين گفت :
« تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ »
. و آنچ مردم را به كار آيد كه صلاح دل و دين در آن بود و باندازهء شريعت و حقيقت بود ، آن در دل راسخ گردد . درختى بود بيخ آن راسخ ، شاخ آن ناضر ، عود آن مثمر ، بيخ آن در زمين وفا « 1 » شاخ آن بر هواى رضا ، ميوهء آن رؤيت و لقا و بر جمله اشارت آيت آنست كه نور معرفت چون در دل تابد آثار ظلمت معصيت پاك ببرد و آن نورها مختلفست و آن معاصى متفاوت ، نور يقين تاريكى شك ببرد ، نور علم تهمت جهل ببرد ، نور معرفت آثار نكرت محو كند ، نور مشاهدت آثار ظلمت بشريّت ببرد ، نور جمع آثار تفرقت بردارد ، باز بر سر همه نور توحيد است ، چون خورشيد يگانگى از افق غيب سر بر زند با شب دوگانگى گويد :
شب رفت تو اى صبح بيكبار بدم * تا كى ز صفات آدمى و آدم
«
أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ »
الآية . . . اين استفهام بمعنى نفى است ، اى لا يستوي البصير و الضرير و المقبول بالوصلة و المردود بالحجبة ، هرگز يكسان نباشد دانا و نادان ، روشن دل و تاريك دل ، آن يكى آراستهء توحيد و نواختهء تقريب و اين يكى بيگانه از توحيد و سزاى تعذيب ، آن يكى بنور معرفت افروخته و اين يكى به آتش قطعيت سوخته ، «
إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ »
كسى داند كه چنين است كه دل وى پر از نور يقين است و با عقل مطبوعى او را عقل مسموعى است ، آن گه صفت ايشان كرد : «
الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ »
ايشان كه جز وفاء عهد اللَّه ايشان را نگيرد ، عهدى كه كردهاند بر سر آن عهداند ، نه صيد اين عالم شوند ، نه قيد آن عالم ، اگر از عرش تا ثرى آب سياه بگيرد ، لباس وفاء ايشان نم نگيرد ، اى
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : در زمين و شاخ آن .