داشتندى و از بطش و بأس وى هراسيدندى و تا در جاهليّت بودى پيوسته حمايت و رعايت رسول خدا ( ص ) كردى و او را دوست داشتى و از بيم وى كس را زهره نبودى كه رسول را رنجانيدى ، وقتى بصيد رفته بود ، بو جهل فرصت يافت با جمعى كفّار مكه قصد رسول خداى كردند و او را برنجانيدند ، حمزه آن ساعت در آن صحرا از پى آهويى همى راند ، آهو روى با وى كرد بزبانى فصيح گفت اى حمزه ترا شغلى هست از صيد من مهمتر و اولىتر حمزه چون آن سخن بشنيد او را عجب آمد عنان باز گرفت روى بمكّه نهاد ، هنوز در مكه نرفته بود كه تقاضاى ديدار جمال محمد عربى ناگاه از درون دل وى سر برزد ، آتش مهر وى زبانه زد ، با خود همى گفت كاشك محمد ( ص ) را بديدمى ، نبايد كه دشمنى بر وى ظفر يافته باشد ؟
درين انديشه بود كه كنيزك وى پيش آمد گفت يا سيدى خبر ندارى كه بو جهل لعين با محمد ( ص ) چه كرد ؟ ! چون دانست كه تو بصيد بيرون رفتهاى « 1 » از بطش و قهر تو ايمن گشته رفت و محمد را برنجانيد و زخم كرد و ناسزا گفت ، حمزه گفت و مرا نيز كارى عجيب پيش آمد آهويى با من سخن چنين گفت و مرا در كار محمد ( ص ) بصيرتى تمام حاصل گشت ! ! هم چنان خشم آلود برگشت و بو جهل را طلب كرد ، او را ديد با جماعتى قريش گرد آمده ، چون حمزه را از دور بديدند آن جمع از بيم وى متفرق « 2 » شدند و هر يكى گريختن را گوشهاى گرفت ، بو جهل تنها بماند ، حمزه گفت اى نامرد هيچ كس ، ترا با محمد ( ص ) چه كارست و با وى چه حساب دارى كه او را رنجانى و ترا خود چه زهرهء آن بود كه بگوشهء چشم به دو بازنگرى ، اين همى گويد و كمان بر سر وى همى زند تا جراحتها در وى پديد كرد ، پس حمزه از وى باز گشت و بخانهء خديجه آمد .
رسول خداى ( ص ) چون وى را بدان صفت ديد دانست كه حمزه نه خود آمد كه او را آوردهاند و از جام هدايت او را شربتى دادهاند ، گفت يا عم چه غم خورى از آنك بو جهل مرا بزد ، من از آن اندوهگين نهام و بآنك بو جهل مرا مكافات كردى شاد نهام « 3 » شادى من به چيزى ديگر بود ، حمزه گفت يا محمد شادى
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : تو بصيد رفتهء .
( 2 ) - نسخهء الف : آن جمع متفرق .
( 3 ) - نسخهء الف : شادمانهام .