تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
وى نزديك مصر رسيدند يوسف با ملك مصر مشورت كرد كه يعقوب و قوم نزديك رسيدند و استقبال ايشان لا بدّ است ، يوسف بيرون آمد و ملك موافقت كرد با جملهء خيل و حشم خويش ، و هم اربعة آلاف ، و از مصريان نفرى بسيار بيرون آمدند ، يعقوب چون آن خيل و حشم فراوان ديد ، آواز اسبان و ازدحام پيادگان و رامش مصريان و خروش لشكر همه در هم پيوسته ، بايستاد تكيه بر يهودا كرده ، آن گه گفت بيهودا مگر ملك مصر است اين كه مىآيد ؟ ! يهودا گفت لا ، بل اينك يوسف پسر تو است كه مىآيد ، چون نزديك رسيد يوسف از اسب فرود آمد ، پياده فرا پيش پدر رفت ، پدر ابتدا كرد بسلام ، گفت : السّلام عليك يا مذهب الاحزان عنّى ، يوسف جواب داد و پيشانى پدر ببوسيد و دست به گردن وى در آورد ، يعقوب بگريست و يوسف هم چنان « 1 » بگريست ، غريوى و سوزى در لشكر افتاد از گريستن ايشان ، پس يعقوب گفت : الحمد للَّه الّذى اقرّ عينى بعد طول الاحزان ، آن گه يوسف گفت : «
ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ »
من كلّ سوء . در آئيد ايمن در مصر ، و اين از بهر آن گفت كه مردمان در مصر بجواز مىتوانستند رفتن و ايشان بى جواز در رفتند ايمن ، آن گه سخن باستثنا پيوست از همّها و بلاها كه ديده بود ، يعنى كه پس ازين همّها و بلاها نبود ان شاء اللَّه . «
وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ »
اين تفسير ايواء است ، اى ضمّهما اليه و رفعهما على العرش يعنى على السرير الّذي كان يقعد عليه كعادة الملوك و ابواه والده و خالته ليّا و كانت امّه راحيل قد ماتت فى نفاسها بابن يامين فتزوّج يعقوب بعدها ليّا و سمّى الخالة امّا كما سمّى العم ابا فى قوله
« نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ »
. و روى عن الحسن انّه قال انشر اللَّه راحيل امّ يوسف من قبرها حتّى سجدت له تحقيقا للرؤيا ، «
وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً »
اين - واو - اقتضاء ترتيب نكند ، و درين تقديم و تأخير است ، و معنى آنست كه خرّوا له سجدا و رفع ابويه على العرش همه او را بسجود افتادند آن گه پدر را و خاله را بر تخت ملك خود برد . مفسران گفتند به اين سجود نه آن خواهد كه پيشانى بر زمين نهادند بر طريق عبادت كه آن جز
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : هم .
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 137 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )